حکایت

گویند مردی وارد مسجدی شد تا کمی استراحت کند

کفشاشو گذاشت زیر سرش و خوابید 

طولی نکشید کوه دو نفر وارد مسجد شدند

یکی از اون دو نفر گفت طلاها رو بزاریم پشت جعبه مهرها

اون یکی گفت نه اون مرد بیداره وقتی ما بریم طلاها رو بر میداره گفتند امتحانش کنیم کفشاشو از زیر سرش برمیداریم 

اگه بیدار باشه معلوم میشه 

مرد که حرفای اونا رو شنیده بود خودشو بخواب زد اونها کفشاشو برداشتن و مرد هیچ واکنشی نشون نداد

و گفتند پس خوابه طلاها رو بزاریم زیر جعبه مهرهای نماز

بعد از رفتن آن دو، 

مرد بلند شد و رفت که جعبه طلای اون دو رو برداره 

اما اثری ازطلا نبود و متوجه شد که همه این حرفا برای این بوده که در عین بیداری کفشهاش رو بدزدن

 

 آیا ماهم خودمون رو بخواب نزده ایم ......؟

خدایا❣ .

داریم کم کم نزدیک به عید میشیم🙏

 میخوام دعا کنم.نه برای خودم 

برای همه عزیزانم که .....

بعضیاشون خیلی گرفتارن...

بعضیاشون خیلی دلشکستن...💔

بعضیاشون خیلی تنهان...

بعضیاشون خیلی ناامیدن...

بعضیاشون عاشقن...❤

بعضیاشون درآرزوی رفتن به مکانهای مقدس...🕌🕌

بعضیاشون درآرزوی داشتن فرزند...👭

بعضیاشون گره سختی افتاده تو زندگیشون...😔

 

خداجون هوای دلاشونو داشته باش.🙏

یه دستی به سروگوش زندگیشون بکش.

نذار ایمانشون ضعیف بشه.دستشونو بگیر.

خدا ، دل همشونو شاد کن.

خدایا به یگانگیت قسمت میدم

 نذار آرزوهاشون آرزوبمونه