پسر گفت:من,
پدر با دلشکستگی دوباره پرسید: تو قویتری یا من؟
پسر گفت من,
پدر با دلی گرفته به یاد همه زحمتهایی که کشیده بود
دستشو از شونه پسرش برداشت .
دو قدم دورتر رفت و پرسید:تو قویتری یا من؟
پسر گفت:شما.پدر گفت چرا نظرت عوض شد؟
پسر گفت:""وقتی دستت رو شونه ام بود فکر میکردم دنیا پشتمه""

توکل به خدا
و هر کس خود را به خداوند بسپارد ( و در آغوش امن الهی خود را جای دهد)
، پس خداوند او را کفایت میکند و به غیر از او ، وی را هیچ نیازی نخواهد بود.
حضرت محمد (ص) فرمودند : هرکس مردم را از این دعا با خبر کند در گرفتاریش گشایش پیدا
می کند. پس دعا کنید
دختر کوچکی
پدر مهربان از دخترش پرسید: "عزیزم لطفاً دستم را بگیر تا در رودخانه نیفتی".
دختر کوچک گفت: "نه پدر، شما دست منو بگیر".
پدرش با تعجب گفت: "مگه چه فرقی میکنه؟".
دخترش جواب داد: "خیلی فرق میکنه!!"
"اگر من دست شمارو بگیرم و اتفاقی برام بیفته ممکنه که من دستتو ول کنم.
ولی اگه شما دست منو بگیری مطمئنم که هر اتفاقی که بیفته شما هرگز دست منو رها نمیکنی
قدیما
مادرم
ای وای مادرم از استاد شهریار
آهسته باز از بغل پله ها گذشت
در فکر آش و سبزي بيمار خويش بود
اما گرفته دور و برش هاله ئي سياه
او مرده است و باز پرستار حال ماست
در زندگي ما همه جا وول ميخورد
هر کنج خانه صحنه ئي از داستان اوست
در ختم خويش هم بسر کار خويش بود
بيچاره مادرم
هر روز ميگذشت از اين زير پله ها
آهسته تا بهم نزند خواب ناز من
امروز هم گذشت
در باز و بسته شد
با پشت خم از اين بغل کوچه ميرود
چادر نماز فلفلي انداخته بسر
کفش چروک خورده و جوراب وصله دار
او فکر بچه هاست
هرجا شده هويج هم امروز ميخرد
بيچاره پيرزن ، همه برف است کوچه ها
او از ميان کلفت و نوکر ز شهر خويش
آمد بجستجوي من و سرنوشت من
آمد چهار طفل دگر هم بزرگ کرد
آمد که پيت نفت گرفته بزير بال
هر شب در آيد از در يک خانه فقير
روشن کند چراغ يکي عشق نيمه جان
او را گذشته ايست ، سزاوار احترام :
تبريز ما ! بدور نماي قديم شهر
در ( باغ بيشه ) خانه مردي است باخدا
هر صحن و هر سراچه يکي دادگستري است
اينجا بداد ناله مظلوم ميرسند
اينجا کفيل خرج موکل بود وکيل
مزد و درآمدش همه صرف رفاه خلق
در ، باز و سفره ، پهن
بر سفره اش چه گرسنه ها سير ميشوند
يک زن مدير گردش اين چرخ و دستگاه
او مادر من است
انصاف ميدهم که پدر رادمرد بود
با آنهمه درآمد سرشارش از حلال
روزي که مرد ، روزي يکسال خود نداشت
اما قطارهاي پر از زاد آخرت
وز پي هنوز قافله هاي دعاي خير
اين مادر از چنان پدري يادگار بود
تنها نه مادر من و درماندگان خيل
او يک چراغ روشن ايل و قبيله بود
خاموش شد دريغ
نه ، او نمرده ، ميشنوم من صداي او
با بچه ها هنوز سر و کله ميزند
ناهيد ، لال شو
بيژن ، برو کنار
کفگير بي صدا
دارد براي ناخوش خود آش ميپزد
او مرد و در کنار پدر زير خاک رفت
اقوامش آمدند پي سر سلامتي
يک ختم هم گرفته شد و پر بدک نبود
بسيار تسليت که بما عرضه داشتند
لطف شما زياد
اما نداي قلب بگوشم هميشه گفت :
اين حرفها براي تو مادر نميشود .
پس اين که بود ؟
ديشب لحاف رد شده بر روي من کشيد
ليوان آب از بغل من کنار زد ،
در نصفه هاي شب .
يک خواب سهمناک و پريدم بحال تب
نزديکهاي صبح
او زير پاي من اينجا نشسته بود
آهسته با خدا ،
راز و نياز داشت
نه ، او نمرده است .
نه او نمرده است که من زنده ام هنوز
او زنده است در غم و شعر و خيال من
ميراث شاعرانه من هرچه هست از اوست
کانون مهر و ماه مگر ميشود خموش
آن شيرزن بميرد ؟ او شهريار زاد
هرگز نميرد آنکه دلش زنده شد بعشق
او با ترانه هاي محلي که ميسرود
با قصه هاي دلکش و زيبا که ياد داشت
از عهد گاهواره که بندش کشيد و بست
اعصاب من بساز و نوا کوک کرده بود
او شعر و نغمه در دل و جانم بخنده کاشت
وانگه باشکهاي خود آن کشته آب داد
لرزيد و برق زد بمن آن اهتزاز روح
وز اهتزاز روح گرفتم هواي ناز
تا ساختم براي خود از عشق عالمي
او پنجسال کرد پرستاري مريض
در اشک و خون نشست و پسر را نجات داد
اما پسر چه کرد براي تو ؟ هيچ ، هيچ
تنها مريضخانه ، باميد ديگران
يکروز هم خبر : که بيا او تمام کرد .
در راه قم بهرچه گذشتم عبوس بود
پيچيد کوه و فحش بمن داد و دور شد
صحرا همه خطوط کج و کوله و سياه
طوماز سرنوشت و خبرهاي سهمگين
درياچه هم بحال من از دور ميگريست
تنها طواف دور ضريح و يکي نماز
يک اشک هم بسوره ياسين چکيد
مادر بخاک رفت .
آنشب پدر بخواب من آمد ، صداش کرد
او هم جواب داد
يک دود هم گرفت بدور چراغ ماه
معلوم شد که مادره از دست رفتني است
اما پدر بغرفه باغي نشسته بود
شايد که جان او بجهان بلند برد
آنجا که زندگي ، ستم و درد و رنج نيست
اين هم پسر ، که بدرقه اش ميکند بگور
يک قطره اشک ، مزد همه زجرهاي او
اما خلاص ميشود از سرنوشت من
مادر بخواب ، خوش
منزل مبارکت .
آينده بود و قصه بيمادري من
ناگاه ضجه ئي که بهم زد سکوت مرگ
من ميدويدم از وسط قبرها برون
او بود و سر بناله برآورده از مغاک
خود را بضعف از پي من باز ميکشيد
ديوانه و رميده ، دويدم بايستگاه
خود را بهم فشرده خزيدم ميان جمع
ترسان ز پشت شيشه در آخرين نگاه
باز آن سفيدپوش و همان کوشش و تلاش
چشمان نيمه باز :
از من جدا مشو
ميآمديم و کله من گيج و منگ بود
انگار جيوه در دل من آب ميکنند
پيچيده صحنه هاي زمين و زمان بهم
خاموش و خوفناک همه ميگريختند
ميگشت آسمان که بکوبد بمغز من
دنيا به پيش چشم گنهکار من سياه
وز هر شکاف و رخنه ماشين غريو باد
يک ناله ضعيف هم از پي دوان دوان
ميآمد و بمغز من آهسته ميخليد :
تنها شدي پسر .
باز آمدم بخانه چه حالي ! نگفتني
ديدم نشسته مثل هميشه کنار حوض
پيراهن پليد مرا باز شسته بود
انگار خنده کرد ولي دلشکسته بود :
بردي مرا بخاک کردي و آمدي ؟
تنها نميگذارمت اي بينوا پسر
ميخواستم بخنده درآيم ز اشتباه
اما خيال بود
اي واي مادرم(بیاد مادرم خداوند روحش راشاد کند)
شداد
روزی دریایی طوفانی شد و امواج سهمگین آن یک کشتی را در هم شکست همه سر نشینان کشتی غرق شدند، تنها یک زن حامله نجات یافت او سوار بر پاره تخته کشتی شد
و امواج ملایم دریا او را به ساحل آورد و در جزیره ای افکند و در همین هنگام فارغ شد و پسری از وی متولد شد، من مأمور شدم که جان آن زن را بگیرم، دلم به حال آن پسر سوخت.
هنگامی که شداد بن عاد سالها به ساختن باغ بزرگ و بی نظیر خود پرداخت و همه توان و امکانات و ثروت خود را در ساختن آن صرف کرد و خروارها طلا و جواهرات برای ستونها و سایر زرق و برق آن خرج نمود تا تکمیل نمود. وقتی خواست به دیدن باغ برود همین که خواست از اسب پیاده شود و پای راست از رکاب به زمین نهد، هنوز پای چپش
بر رکاب بود که فرمان از سوی خدا آمد که جان او را بگیرم، آن تیره بخت از پشت اسب بین زمین و رکاب اسب گیر کرد و مرد، دلم به حال او سوخت بدین جهت که او عمری را به امید دیدار باغی که ساخته بود سپری کرد اما هنوز چشمش به باغ نیفتاده بود اسیر مرگ شد.
در این هنگام جبرئیل به محضر پیامبررسید و گفت ای محمد! خدایت سلام می رساند و می فرماید: به عظمت و جلالم سوگند شداد بن عاد همان کودکی بود که او را از دریای بیکران به لطف خود گرفتیم و از آن جزیره دور افتاده نجاتش دادیم و او را بی مادر تربیت کردیم و به پادشاهی رساندیم، در عین حال کفران نعمت کرد و خود بینی و تکبر نمود و
پرچم مخالفت با ما بر افراشت، سر انجام عذاب سخت ما او را فرا گرفت، تا جهانیان بدانند که ما به کافران مهلت می دهیم و لی آنها را رها نمی کنیم.
ویژگی انسان های نرمال
۱۴ ویژگی انسان های نرمال
ما در روانشناسی، انسان را مظهر تعالی خداوند میدانیم. یعنی ایمان به خداوند، ایمان به ارزشها، ایمان به مقدسات تعریف شده که بخشی از آن به مقدسات و ارزشهای متعالی برمیگردد و بخشی از آن نیز به اخلاق و صفات خوب متعالی مانند توکل، امید و… مربوط میشود و فرد نرمال چنین اخلاقی دارد و به آنها تمسک میجوید.
۱ بخشندگی و دست و دلبازبودن:
فرد نرمال، فقط دریافتکننده محبت نیست و خود نیز به دیگران مهر میورزد، بنابراین فردی که همنوعش برایش مهم نیست و روابط عاطفیاش با فرزند، همسر، دوست، خواهر و برادر و… کند یا ضعیف است یا برعکس آنقدر روابط عاطفیاش بیش از حد میشود که به وابستگی میانجامد نرمال نیست.
۲ داشتن هوش اجتماعی:
فرد نرمال باید هوش اجتماعی داشته باشد تا بتواند به دنبال فعالیتهای شغلی و عملکردی برای بروز و ایجاد یک فعالیت مولد باشد. فعالیتهای غیرمولد و بیفایده و بیارزش، مانند بسیاری از فعالیتهایی که در جهت خلاف است یا انجام آنها فایدهای برای فرد یا افراد جامعه ندارد، فعالیت غیرمولد شناخته میشود.
۳ قدرت حل مساله:
فردی که قدرت حل مساله دارد، در برابر مشکلات تسلیم نمیشود و سعی میکند برای مشکلات خود راهحل پیدا کند. طبیعی است برای رسیدن به این هدف باید واقعیتهای موجود را درک کرد. افرادی که از این درک عاجزند و تفکرات سحرآمیز دارند، به رمل و اسطرلاب، جادو و سحر و دعانویسی و کفبینی و موضوعات خرافی میپردازند، قدرت حل مساله ندارند زیرا نمیتوانند واقعیتهای موجود را قبول کنند. نکته قابل توجه اینکه حتی در حل مساله، تکرار مکررات هم طبیعی نیست بلکه فرد باید برای حل مشکلاتش ابداع و تنوع در تصمیمگیری داشته باشد.
۴ گذشت، بخشندگی و مروت:
فرد نرمال باید گذشت و بخشش داشته باشد و سخت و غیرقابل انعطاف نباشد و در عین حال بتواند خشم خود را بروز دهد. فردی که مدام خشمش را فرومیخورد و جرات ابراز احساسات خود را ندارد، نرمال نیست. البته بروز خشم باید بدون صدمه و اهانت به خود و دیگران باشد و فرد نباید ذرهای به شخصیت خود یا دیگران لطمه بزند.
۵ قدرت مقابله با استرس:
واقعیت این است که ما در فضایی از استرس و اضطراب به سر میبریم. فرد نرمال باید بتواند با این استرسها مقابله یا از مکانیسمهای مقابلهای برای رفع استرسها استفاده کند تا خود را با هر استرسی انطباق دهد و با آن مقابله کند. متاسفانه ما با بسیاری از فقدانها، مشکلات مالی و اقتصادی، مسایل اجتماعی و محیطی، مسایل سیاسی و… روبرو هستیم. فرد باید بتواند با این استرسها کنار بیاید. کسی که زود میشکند و در برابر اندک استرسی کمر خم میکند، نرمال نیست. هرکس ممکن است یک عزیز، مال یا شغلش را از دست بدهد، اما باید بتواند محرومیتها را تحمل کند و در برابر این فقدانها قدرت مانور و سوگواری داشته باشد و به پذیرش نهایی واقعیت برسد.
۶ قدرت مدیریت:
فرد نرمال باید قدرت مدیریت محیط اطرافش و محیطی که در آن زندگی یا کار میکند، داشته باشد و این به یک مدیریت ذاتی نیاز دارد.
ارزش زمان
اگر یاد بگیریم ثانیه ای به زندگی نگاه کنیم، در کمترین زمان متوجه تغییر در خودمان میشویم.
خلق سرنوشت خویش
حضور و عملکرد کهن الگوی آفرینشگر در روان هر انسان یکی از مهمترین و کارسازترین عوامل رشد و تعالی ما در زندگی روزمره ما در زندگی است .
به عنوان مثالی برای درک بهتر ، می توان گفت بر اساس آفرینشگر ، زندگی ما از روند و روال قطارگونه ، که بر روی ریلی ثابت و از پیش تعیین شده در حال حرکت و طی طریق است ، تبدیل به یک خودروی همه جا رو و همه جور رو تبدیل می کند. که نه تنها نیاز به ریل ندارد بلکه از هر مسیری و با هرگونه مشخصات ظاهری می تواند حرکت نموده و طی طریق نماید
در این حالت و با داشتن چنین آگاهی ما حالتی کاملاً مختار داشته و انتخابگر واقعی زندگی خودمان هستیم . آفرینشگر پوشش دهنده و کامل کننده ۷ کهن الگوی قبلی است .

نکته مهم و قابل توجه در خصوص این کهن الگو این است که وقتی در ما فعال می شود ، خاصیتی دارد که باعث می گردد حضور در لحظه مان برای مان خلاقیت و نوآوری به همراه داشته و ما را به طور قطعی و ۱۰۰% در زمان حال خالق سرنوشت خویش سازد .
اشاره کرده بودیم که هر انسانی تحت تربیت متولد می شود و می توان گفت که به طور کامل مگر در موارد معدود و انگشت شمار تا چندین سال ابتدای زندگی مان کاملاً تحت تاثیر هستیم.
می دانیم که وقایع و حوادث و اتفاقاتی که امروز برای ماست نتیجه اعمال و رفتار و آگاهی و انتخاب کردن های و حتی انتخاب نکردن های دیروزمان است ( منظور ، انتخاب های آگاهانه و انتخاب های نا خود آگاهمان است )
پس همواره زمان حالمان تحت تاثیر قطعی گذشته مان قرار گرفته و انتخابگر در لحظه آن نبوده و در جبر گذشته مان محصور می ماند ،از سویی دیگر در هر لحظه از زندگی مان در حال رقم زدن و آفرینش هر لحظه از آینده خود هستیم
پس بنابراین آینده مان نیز در جبر زمان حالی است که در جبر زمان گذشته ای است که به علت ناتوانی و ناآگاهی هایمان در جبر والدین و محیط تاثیرگذار مطلق ابتدای زندگی مان است.
به زبان ساده می توان گفت : زمان حال ما شکل گرفته از آگاهی های قبلی و انتخاب های پیشین ما است . پس برای آفرینش زمان آینده در این لحظه بایستی آفرینشگر باشیم.
معنا و مفهوم واقعی حضور در لحظه بدون در نظر گرفتن کهن الگوی آفرینشگر صرفاً حضور معصومانه و ناآگاهانه و غیرسازنده ای خواهد بود در پذیرش منفعلانه آنچه که ما از آنها به عنوان وقایع بیرونی برای ترسیم مسیر زندگی مان از آن نام می بریم .نقل ازhttp://ghahremanedaroon.ir/
افکار
![l_Almlof_Mats_SP[1]](http://ghahremanedaroon.ir/wp-content/uploads/l_Almlof_Mats_SP1.jpg)
شب آرامی بود
شب آرامی بود
می روم در ایوان، تابپرسم از خود
زندگی یعنی چه؟
مادرم سینی چایی در دست
گل لبخندی چید ،هدیه اش داد به من
خواهرم تکه نانی آورد ، آمد آنجا
لب پاشویه نشست
پدرم دفتر شعری آورد، تکه بر پشتی داد
شعر زیبایی خواند ، و مرا برد، به آرامش زیبای یقین
با خودم می گفتم :
زندگی، راز بزرگی است که در ما جارست
زندگی فاصله آمدن و رفتن ماست
رود دنیا جاریست
زندگی ، آبتنی کردن در این رود است
وقت رفتن به همان عریانی که به هنگام ورود آمده ایم
دست ما در کف این رود به دنبال چه می گردد؟
هیچ!!!
زندگی ، وزن نگاهی است که در خاطره ها می ماند
شاید این حسرت بیهوده که بر دل داری
شعله گرمی امید تو را ، خواهد کشت
زندگی درک همین اکنون است
زندگی شوق رسیدن به همان
فردایی است ، که نخواهد آمد
تو نه در دیروزی ، و نه در فردایی
ظرف امروز ، پر از بودن توست
شاید این خنده که امروز ، دریغش کردی
آخرین فرصت همراهی با ، امید است
زندگی یاد غریبی است که در سینه خاک ،
به جا می ماند
زندگی ، سبزترین آیه ، در اندیشه برگ
زندگی ، خاطر دریایی یک قطره ، در آرامش رود
زندگی ، حس شکوفایی یک مزرعه ، در باور بذر
زندگی ، باور دریاست در اندیشه ماهی ، در تنگ
زندگی ، ترجمه روشن خاک است ، در آیینه عشق
زندگی ، فهم نفهمیدن هاست
زندگی ، پنجره ای باز، به دنیای وجود
تا که این پنجره باز است ، جهانی با ماست
آسمان ، نور ، خدا ، عشق ، سعادت با ماست
فرصت بازی این پنجره را دریابیم
در نبندیم به نور ، در نبندیم به آرامش پر مهر نسیم
پرده از ساحت دل برگیریم
رو به این پنجره، با شوق، سلامی بکنیم

زندگی ، رسم پذیرایی از تقدیر است
وزن خوشبختی من ، وزن رضایتمندی ست
زندگی ، شاید شعر پدرم بود که خواند
چای مادر ، که مرا گرم نمود
نان خواهر ، که به ماهی ها داد
زندگی شاید آن لبخندی ست ، که دریغش کردیم
زندگی زمزمه پاک حیات ست ، میان دو سکوت
زندگی ، خاطره آمدن و رفتن ماست
لحظه آمدن و رفتن ما ، تنهایی ست
من دلم می خواهد
قدر این خاطره را دریابیم.
نقل از:وبلاگ آرامش با یاد خدا
امید
ای بندگان من که بر نفس خویش اسراف کرده اید ازرحمت خدا نا امید نباشید

نیایش
به ختم المرسلین و آل اطهار به جاه و قرب آن خاصان ابرار
به نور مهرشان پایندگی ده دراین راهم خلوص بندگی ده
مهل آنی ازایشان دور باشم مکن یارب دمی مهجور باشم
به ایمانم عطا کن برقراری به جانم مهرشان را استواری
به خاک تیرهام دادی چو مسکن به نور مهرشان کن خانه روشن
مگر زین خاکدان چون سر برآرم رخی رخشندهتر از خور برآرم
چنان تابد به روز واپسینم که روشن پیش پای خود ببینم
توسّل را چو دستاویز جستم لب ازگفتار بیاندیشه بستم
نماید دستگیری فضل عامش به قرب جمله خاصان کرامش
الهی ما همه شرمندگانیم ز جرم بیشمار خود هراسان
به درگاهت کریما عذر خواهیم ترحّم کن به مشتی ناسپاسان
نامه ای به معلم پسرم
او بايد بداند كه همه مردم عادل و صادق نيستند.
به پسرم بياموزيد كه به ازاي هر آدم شياد، انسانهاي درست و صديق هم وجود دارند.
به او بگوييد در ازاي هر سياستمدار خودخواه، رهبر باحميتي نيز وجود دارد.
به او بياموزيد كه در ازاي هر دشمن، دوستي هست.
مي دانم كه وقت مي گيرد، اما به او بياموزيد، اگر با كار و زحمت يك دلار كسب كند، بهتر از اين است كه پنج دلار از روي زمين پيدا كند.
به او بياموزيد كه از باختن پند بگيرد و از پيروز شدن لذت ببرد.
او را از غبطه خوردن برحذر داريد. به او نقش و تاثير مهم خنديدن را يادآور شويد.
اگر مي توانيد به او نقش مهم كتاب در زندگي را آموزش دهيد.
به او بگوييد كه تعمق كند:
به پرندگان در حال پرواز در دل آسمان،
به گلهاي درون باغچه،
به زنبورها كه در هوا پرواز مي كنند، دقيق شود.
به پسرم بياموزيد كه در مدرسه بهتر است مردود شود، اما با تقلب به قبولي نرسد.
به پسرم ياد دهيد كه با ملايم ها، ملايم و با گردن كشان، گردن كش باشد.
به او بگوييد به باورهایش ايمان داشته باشد، حتي اگر همه خلاف او حرف بزنند.
به پسرم ياد بدهيد كه همه حرفها را بشنود و سخني را كه به نظرش درست مي رسد، انتخاب كند.
ارزش هاي زندگي را به پسرم آموزش دهيد، اگر مي توانيد به پسرم ياد دهيد كه در اوج اندوه تبسم كند.
به او بياموزيد كه در اشك ريختن خجالتي وجود ندارد.
به او بياموزيد كه مي تواند براي فكر و شعورش مبلغي تعيين كند، اما قيمت گذاري براي دل بي معناست.
به او بگوييد تسليم هياهو نشود و اگر خود را بر حق مي داند، پاي سخنش بايستد و با تمام قوا بجنگد.
در كار تدريس به پسرم ملايمت بخرج دهيد، اما از او يك نازپرورده نسازيد؛ بگذاريد كه شجاع باشد.
نقل از:http://www.hammihan.com/profile/parsigu
چهل حديث اخلاقي از امام رضا عليه السلام :
1- سه ويژگى برجسته مؤمن
لا يَكُونُ الْمُؤْمِنُ مُؤْمِنًا حَتّى تَكُونَ فيهِ ثَلاثُ خِصال:1ـ سُنَّةٌ مِنْ رَبِّهِ. 2ـ وَ سُنَّةٌ مِنْ نَبِيِّهِ. 3ـ وَ سُنَّةٌ مِنْ وَلِيِّهِ. فَأَمَّا السُّنَّةُ مِنْ رَبِّهِ فَكِتْمانُ سِرِّهِ. وَ أَمَّا السُّنَّةُ مِنْ نَبِيِّهِ فَمُداراةُ النّاسِ. وَ أَمَّا السُّنَّةُ مِنْ وَلِيِّهِ فَالصَّبْرُ فِى الْبَأْساءِ وَ الضَّرّاءِ.
مؤمن، مؤمن واقعى نيست، مگر آن كه سه خصلت در او باشد:سنّتى از پروردگارش و سنّتى از پيامبرش و سنّتى از امامش. امّا سنّت پروردگارش، پوشاندن راز خود است،امّا سنّت پيغمبرش، مدارا و نرم رفتارى با مردم است،امّا سنّت امامش، صبر كردن در زمان تنگدستى و پريشان حالى است.
2- پاداش نيكى پنهانى و سزاى افشا كننده بدى
« أَلْمُسْتَتِرُ بِالْحَسَنَةِ يَعْدِلُ سَبْعينَ حَسَنَةً، وَ الْمُذيعُ بِالسَّيِّئَةِ مَخْذُولٌ، وَالْمُسْتَتِرُ بِالسَّيِّئَةِ مَغْفُورٌ لَهُ ».
پنهان كننده كار نيك [پاداشش] برابر هفتاد حسنه است، و آشكاركننده كار بد سرافكنده است، و پنهان كننده كار بد آمرزيده است.
3- نظافت
« مِنْ أَخْلاقِ الأَنْبِياءِ التَّنَظُّفُ ».
از اخلاق پيامبران، نظافت و پاكيزگى است.
4- امين و اميننما
« لَمْ يَخُنْكَ الاَْمينُ وَ لكِنِ ائْتَمَنْتَ الْخائِنَ ».
امين به تو خيانت نكرده [و نمىكند] و ليكن [تو] خائن را امين تصوّر نموده اى.
5- مقام برادر بزرگتر
« أَلاَْخُ الاَْكْبَرُ بِمَنْزِلَةِ الاَْبِ ».
برادر بزرگتر به منزله پدر است.
6- دوست و دشمن هر كس
« صَديقُ كُلِّ امْرِء عَقْلُهُ وَ عَدُوُّهُ جَهْلُهُ ».
دوست هر كس عقل او، و دشمنش جهل اوست.
7- نام بردن با احترام
« إِذا ذَكَرْتَ الرَّجُلَ وَهُوَ حاضِرٌ فَكَنِّهِ، وَ إِذا كَانَ غائِباً فَسَمِّه ».
چون شخص حاضرى را نام برى [براى احترام] كنيه او را بگو و اگر غائب باشد نامش را بگو.
8- بدى قيل و قال
« إِنَّ اللّهَ يُبْغِضُ الْقيلَ وَ الْقالَ وَ إضاعَةَ الْمالِ وَ كَثْرَةَ السُّؤالِ ».
به درستى كه خداوند، داد و فرياد و تلف كردن مال و پُرخواهشى را دشمن مىدارد.
9
خودشناسی
شناخت احساسات و عواطــف خــود
شناخت نسبت به وضعيت خُلــق و خوي خود
• شناخت نسبت به ميزان مسؤوليتپذيري
• شناخت نقـاط ضعف و قــوّت خود
• شناخت نحــوة ارتباط خود با سايرين
• شناخت علايق و سليقهها
• آگاهي از توانايــي و استعدادهايش
• آگاهي از ارزشها و فرهنگ شخصي خويش
• شناخت تفاوتهاي زن و مرد
• شناخت موضوعاتي که در زندگي داراي اهميت ويژه است
• شناخت انتظارات و خواسته ها
علم بهتر است یا نفت؟
|
زیارت امام رضا
شب شده بود و دوباره دل گرفته بود به یاد کرب و بلا برای حرم گرفته بود
داشتم از غصه می مردم به یاد کرب و بلا گفتم امشب رو میرم زیارت امام رضا
رفتم و رو به ضریح باصفاش زانو زدم حرفای دلم رو پیش ضامن آهو زدم
گفتم آی امام رضا تو رو به حق مادرت یک نگاه کن به دل سیاه این کبوترت
من غلامتم تو باید به دلم شاهی کنی برای زیارت حسین من رو راهی کنی
میون درد و دلام توی همین حال و هوا دیدم انگاری نشسته رو به روم امام رضا
دیدم آقای غریبم داره گریه میکنه سر تکون میده ازم داره گلایه میکنه
میگه آی اونی که حال خودت رو خوب میدونی تو که صبح تا شب داری دل من رو می سوزونی
با چه رویی آمدی پیش من امام رضا با چه رویی آمدی میخوای بری کرب وبلا
به حریم ما تا محرم نشی فایده نداره کربلا بری و آدم نشی فایده نداره
به آقام گفتم:امام رضا به حق مادرت یک نگاه کن به دل سیاه این کبوترت
تا که از صدق و صفا عاشق و مبتلا بشم آن جوری که تو میخوای زائر کربلا بشم

« اللهّمَ صَلّ عَلي عَلي بنْ موسَي الرّضا المرتَضي الامامِ التّقي النّقي
و حُجَّتكَ عَلي مَنْ فَوقَ الارْضَ و مَن تَحتَ الثري الصّدّيق الشَّهيد
صَلَوةَ كثيرَةً تامَةً زاكيَةً ... »
السلام علیک یا علی ابن موسی الرضا المرتضی
مولا من مددی کن
دلم گرفته تو را ياد مي كند مولا
عجل لولیک الفرج مولا...

یک لحظه بیاسای

حكايت یک لحظه بیاسای
نقل است که مالک دینار همه شب بیدار بودی. دختری داشت، شبی گفت: ای پدر! آخر یک لحظه بیاسای.
گفت: ای فرزند! پدرت از شبیخون قهر می ترسد، و نیز از آن می ترسد که مبادا دولتی روی به من نهد و مرا خفته یابد.
(تذکرة الاولیاء، عطار)
لذتهای زندگی

یکی از دیگری پرسید: چرا هنگام غروب رنگ آسمان تغییر میکند؟
میمون دوم گفت: اگر بخواهیم همه چیز را توضیح بدهیم، مجالی برای زندگی نمی ماند. گاهی اوقات باید بدون توضیح از واقعیتی که در اطرافت میبینی، لذت ببری...
میمون اول با ناراحتی گفت: تو فقط به دنبال لذت زندگی هستی و هیچ وقت نمی خواهی واقعیتها را با منطق بیان کنی !!!
در همین حال هزار پایی از کنار آنها میگذشت...
میمون اول با دیدن هزار پا از او پرسید: هزار پا، تو چگونه این همه پا را با هماهنگی حرکت میدهی؟
هزارپا جواب داد: تا به امروز راجع به این موضوع فکر نکرده ام ؟!
میمون دوم گفت: خوب فکر کن چون این میمون راجع به همه چیز توضیح منطقی میخواهد!
هزار پا نگاهی به پاهایش کرد و خواست توضیحی بدهد:
خوب اول این پا را حرکت میدهم، نه، نه. شاید اول این یکی را. باید اول بدنم را بچرخانم ...
هزار پا مدتی سعی کرد تا توضیح مناسبی برای حرکت دادن پاهایش بیان کند ولی هرچه بیشتر سعی میکرد، ناموفقتر بود.
پس با ناامیدی سعی کرد به راه خودش ادامه دهد، ولی متوجه شد که نمیتواند.
با ناراحتی گفت: ببین چه بلایی به سرم آوردی؟! آنقدر سعی کردم چگونگی حرکتم را توضیح دهم که راه رفتن یادم رفت!!!
میمون دوم به اولی گفت: میبینی؟! وقتی سعی میکنی همه چیز را توضیح دهی اینطور میشود...!
پس دوباره به غروب آفتاب خیره شد تا از آن لذت ببرد...
نیکی به پدر و مادر
«لا تعبدون الا اللَّه و بالوالدين احسانا» بقره، 83
جز خداوند يگانه را پرستش نكنيد و به پدر و مادر نيكى كنيد .
«و اعبدوا اللَّه و لا تشركوا به شيئا و بالوالدين احساناً» نساء، 36
خدا را بپرستيد و هيچ چيز را همتاى او قرار ندهيد و به پدر و مادر نيكى كنيد.
«الاّ تشركوا به شيئاً وبالوالدين احساناً» انعام، 151
اينكه چيزى را شريك خدا قرار ندهيد و به پدر و مادر نيكى كنيد .
«و قضى ربك الاّ تعبدوا الاّ اياه و بالوالدين احساناً اسراء، 23
و پروردگارت فرمان داده جز او را نپرستيد و به پدر و مادر نيكى كنيد .
دعا
به دل نگیر اگر گاهی
زبانم از شکرت باز می ایستد !!...
تقصیری ندارد...
قاصر است...
کم می آورد در برابر بزرگی ات...
لکنت می گیرند واژه هایم در برابرت..
در دلم اما همیشه
ذکر خیرت جاریست !!....
************************
مارا به دعا کاش فراموش نسازند رندان سحر خیز که صاحب نفس اند!

خیر، برکت، خرسندی، سلامت، خوشبختی و سعادت دنیا و آخرت، توشه راهتان باد.
آدمها دو دسته اند!

بعضی آدم ها با شور زندگی می كنند و برخی با شعور!!
دسته اول گاهی می میرند بی آنكه چراهای زیادی را بدانند!
دسته دوم اما، با درد خواهند مرد زیرا كه فهمیدن همواره با درد توام است!
بعضی آدم ها با عشق زندگی می كنند برخی با عیش!!
دسته اول با عشق، عیش می كنند!
و دسته دوم با عیش، عشق!
بعضی آدم ها نان قلب شان را می خورند برخی دیگر نان قلبشان را!!
دسته ی اول همیشه مورد دوست داشتن واقعند زیرا چیزی برای تپیدن دارند!
و دسته دوم همواره مورد تنفرند زیرا كه همیشه برای فریفتن در كمینند!
بعضی آدم ها عینك می زنند كه دنیا را خوب ببینند و برخی دیگر عینك می زنند و زندگی را بد می بینند!!
دسته اول ضعف چشم دارند!
و دسته دوم ضعف اخلاق!!
بعضی آدم ها عقیده شان را به آدم تحمیل می كنند و برخی عقده هاشان را!!
دسته اول را با یك منطقی می شود مجاب كرد!
و دسته دوم را هرگز نمی شود مجاب كرد!!
لاله آرام گرفت
لاله ی بود٬ لاله باد٬ لاله ناب
فرو٬ ریشه به آب
تاب گرمايش خورشيد نداشت
نفسش گم ميشد
باد ميخواست
نه آن باد صبا
كه نسيمي باشد
بدمد از سر صبح
تا نهايت،

بي نهايت زيبا
باد آمد به سخن
منم آن باد لطيف
منم آن بوي نسيم
منم آن چلچله وقت، براي خواندن
منم آن يار دل تو، مهيار
كه سخن دارد از درد،
بسيار
چون بديد آن دم عيسای مسيح
لاله آمد به ستوه
و فغان كرد به كوه
سخن از عشق بگفت
سخن از رنج جدايي، از باد
سخن از محو شدن
از نهايت، از خاك
چون شنيد
آن روح لطيف، آن پاك
گفت به نعره، فرياد
منم آن عشق، نه سنگ
منم آن حد نهايت، بيرنگ
منم آن روح مقاوم، منم آن روح حيات
لاله آرام گرفت
كرد گريه، كرد تكيه بر آن سرو سپيد
داشت آرام، داشت
و بوسيد نسيم
و بوئيد نسيم
لاله را، آن تن زيباي قشنگ
لاله آرام گرفت ٬ گشت آرام بر آن ساحل٬ لاله
چه زیبا خالقی دارم
اگر سفر نکنی،
اگر سفر نکنی،
اگر کتابی نخوانی،
اگر به اصوات زندگی گوش ندهی،
اگر از خودت قدردانی نکنی.
به آرامی آغاز به مردن میکنی
زمانی که خودباوری را در خودت بکشی،
وقتی نگذاری دیگران به تو کمک کنند.
به آرامی آغاز به مردن میکنی
اگر برده عادات خود شوی،
اگر همیشه از یک راه تکراری بروی ..
اگر روزمرّگی را تغییر ندهی
اگر رنگهای متفاوت به تن نکنی،
یا اگر با افراد ناشناس صحبت نکنی.
تو به آرامی آغاز به مردن میکنی
اگر از شور و حرارت،
از احساسات سرکش،
و از چیزهایی که چشمانت را به درخشش وامیدارند …
و ضربان قلبت را تندتر میکنند،
دوری کنی . . .،
تو به آرامی آغاز به مردن میکنی
اگر هنگامی که با شغلت،
یا عشقت شاد نیستی،
آن را عوض نکنی
اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نکنی
اگر ورای رویاها نروی،
اگر به خودت اجازه ندهی
که حداقل یک بار در تمام زندگیت
ورای مصلحتاندیشی بروی . . .
امروز زندگی را آغاز کن!
امروز مخاطره کن!
امروز کاری کن!
نگذار که به آرامی بمیری!
شادی را فراموش نکن… شعر “پابلو نرودا” ترجمه احمد شاملو
مومن و چهل خصوصیت
امام علی (علیه السلام) برای مومن، چهل خصوصیت بیان کرده است:
توکل در امور - سرعت در خیر - پایداری در حوادث - تعطیل در انتقام - امداد بر مظلوم - خوشرویی با عیال - ملایمت با جهال - تأمل در جواب - اکرام مهمان - شفقت با مردم - وفا در عهد - دادرسی در قضا - نظافت در پوشش - کناره جویی از بخیل - مخالفت با نفس - سعی در اخلاص - مصاحبت با نیکان - دلجویی از غریبان - قصور در شهوت - جوانمردی با مغلوب - دوری از کبر - راستی در گفتار - تقدم بر سلام - نوازش بر ایتام - احترام به والدین - اجتناب از غیبت - نصرت در جهاد - اصرار در طاعت - شکر بر نعمت - عفو با قدرت - عیادت مریض - ایثار بر مسکین - خدمت به خلق - ادب در کلام - عطا در مقام - اندازه در معاش - تفکر در امور - پرهیز از خشم - استقامت در کار - صبر بر مصائب .گفتگو با خدا
من در پاسخ گفتم اگر وقت دارید
خدا خندید: وقت من بی نهایت است.
در ذهنت چیست که می خواهی از من بپرسی؟
پرسیدم: چه چیز بشر شما را سخت متعجب می سازد؟
خدا پاسخ داد:کودکیشان
اینکه آنها از کودکیشان خسته می شوند"عجله دارند که بزرگ شوند"بعد دوباره بعد از مدتها آرزو می کنند که کودک باشند.
اینکه آنها سلامتی خود را از دست می دهند تا پول به دست آورند و بعد پولشان را از دست می دهند تا دوباره سلامتی خود را به دست بیاورند.
اینکه با اضطراب به آینده می نگرند و حال خود را فراموش می کنند
و بنابراین نه در حال زندگی می کنند نه در آینده
اینکه آنها به گونه ای زندگی می کنند که گویی هرگز نمی میرند
و به گونه ای می میرند که گویی هرگز زندگی نکرده اند
دست های خدا دستانم را گرفت
برای مدتی سکوت کردیم
و من دوباره پرسیدم: به عنوان یک پدر
می خواهی کدام درس های زندگی را فرزندانت بیاموزند؟
او گفت: بیاموزند که آنها نمی توانند کسی را وادار کنند که عاشقشان باشد
همه کاری که می توانند بکنند این است که اجازه دهند که خودشان دوست داشته باشند
بیاموزند که درست نیست که خودشان را با دیگران مقایسه کنند
بیاموزند که فقط چند ثانیه طول میکشد تا زخم های عمیقی در قلب آنان که دوستشان داریم ایجاد کنیم.
اما سال ها طول می کشد تا این زخم ها را التیام بخشیم
بیاموزند که ثروتمند کسی نیست که بیشترین ها را دارد
کسی است که به کمترین ها نیاز دارد
بیاموزند که انسان هایی هستند که آنها را دوست دارند
فقط نمی دانند که چگونه احساساتشان را نشان دهند
بیاموزند که دو نفر می توانند با هم به یک نقطه نگاه کنند اما آن را متفاوت ببینند
بیاموزند که فقط کافی نیست که آنها دیگران را ببخشند
بلکه آنها خود را نیز باید ببخشند
من با خضوع گفتم: از شما بخاطر این گفتگو متشکرم
آیا چیز دیگری است که دوست دارید فرزندانتان بدانند؟
خداوند لبخند زد و گفت:
همیشه
تمرکز
|
|
روزی کشاورزی متوجّه شد ساعتش را در انبار علوفه گم کرده است. ساعتی معمولی امّا با خاطره ای از گذشته و ارزشی عاطفی بود. بعد از آن که در میان علوفه بسیار جستجو کرد و آن را نیافت از گروهی کودکان که در بیرون انبار مشغول بازی بودند مدد خواست و وعده داد که هر کسی آن را پیدا کند جایزه ای دریافت نماید. نقل از:سايت فكرنو |
در زندگی،
اما دوتکه سنگ هیچگاه با هم یکی نمی شوند !
پس هر چه سخت تر و قالبی تر باشیم ،فهم دیگران برایمان مشکل تر، و در نتیجه امکان
بزرگتر شدنمان نیز کاهش می یابد
آب در عین نرمی و لطافت در مقایسه با سنگ،به مراتب سر سخت تر، و در رسیدن
به هدف خود لجوجتر و مصمم تر است.
سنگ، پشت اولین مانع جدی می ایستد.
اما آب... راه خود را به سمت دریا می یابد.
.
در زندگی، معنای واقعی سرسختی، استواری و مصمم بودن را، در دل نرمی و گذشت
باید جستجو کرد.
گاهی لازم است کوتاه بیایی
گاهی نمیتوان بخشید و گذشت...اما می توان چشمان را بست و عبور کرد
گاهی مجبور می شوی نادیده بگیری
گاهی نگاهت را به سمت دیگر بدوز که نبینی
ولی با آگاهی و شناخت
وآنگاه بخشیدن را خواهی آموخت
بارن
بوی باران، بوی سبزه، بوی خاک،
شاخههای شسته، بارانخورده پاک،
آسمانِ آبی و ابر سپید،
برگهای سبز بید،
عطر نرگس، رفص باد،
نغمۀ شوق پرستوهای شاد
خلوتِ گرم کبوترهای مست
نرمنرمک میرسد اینک بهار
خوش بهحالِ روزگار
خوش بهحالِ چشمهها و دشتها
خوش بهحالِ دانهها و سبزهها
خوش بهحالِ غنچههای نیمهباز
خوش بهحالِ دختر میخک که میخندد به ناز
خوش بهحالِ جام لبریز از شراب
خوش بهحالِ آفتاب
ای دلِ من گرچه در این روزگار
جامۀ رنگین نمیپوشی به کام
بادۀ رنگین نمیبینی به جام
نُقل و سبزه در میان سفره نیست
جامت از آن می که میباید تُهیست
ای دریغ از تو اگر چون گُل نرقصی با نسیم
ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب
ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار
گر نکوبی شیشۀ غم را به سنگ
هفترنگش میشود هفتاد رنگ : فریدون مشیری![[تصویر: l271mvnwe2gwlfpz1kjp.gif]](http://www.iranvij.ir/upload/images/l271mvnwe2gwlfpz1kjp.gif)
شاد باشی
..بیشتر بخندیم.
..تلاش کنیم کمتر گله کنیم.
..هر از گاهی نفس عمیق بکشیم.
..لـذت عطـسه کردن را حـس کنـیـم.
..با تلفن کردن به یک دوست قدیمی، او را غافلگیر کنیم.
..بدون آن که مقصـد خاصـی داشته باشیم پیــاده روی کنیـم.
..گاهی هدیـههایی که گرفتهایم را بیـرون بیاوریم و تماشـا کنیم.
..سعی کنیم با حداقل یک ویژگی منحصر به فرد با بقیه فرق داشته باشیم .
..قبل از آن که مجبور به رژیم گرفتن بشویم، ورزش کنیم و مراقب تغذیه خود باشیم .
..برای انجام کارهایی که ماهها مانده و انجام نشده آخر همین هفته برنامهریزی کنیم!
..مجموعهای از یک چیز (تمبر، برگ، سنگ، کتاب و... )برای خودمان جمعآوری کنیم.
..گاهی از دیدن یک فیلم در کنار همه اعضای خانواده لذت ببریم.
..وقتی از خواب بیدار میشویم، زنـــده بودن را حس کنیم.
..در داخل آسانسور و راه پله و... باآدمها صحبت کنیم.
..قدر این که پایـمان نشکـسته اسـت را بدانـیـم.
..هرگز شوخ طبعی خود را از دست ندهیم.
..دنیای شعر و ادبیات نزدیک تر شویم.
..زیر باران راه برویم.
برای رسیدن به خوشبختی
یک ضرب المثل چینی می گوید: اگر خوشبختی را برای یک ساعت می خواهید، چرت کوتاهی بزنید. اگر خوشبختی را برای یک روز می خواهید به ماهیگیری بروید. اگر خوشبختی را برای یک ماه می خواهید ازدواج کنید. اگر خوشبختی را برای یک سال می خواهید وارث ثروتی شوید، اما اگر خوشبختی را برای یک عمر می خواهید به دیگران کمک کنید.
برای رسیدن به خوشبختی و پول در کنار هم:
دنبال آنچیزی باشید که روح شما را تغذیه می کند. هنگامی که چنین چیزی را بیابید خودتان متوجه خواهید شد زیرا هیجان آن را با تمام وجود حس خواهید کرد. کمک به کودکان مورد بی سرپرست، بی خانمان ها، و انجام کارهای خیرخواهانه و داوطلبانه از این کارها هستند. هریک ازین تجربیات شما را به سمتی سوق خواهد داد که حتی تصورش هم برایتان مشکل خواهد بود.
همه ما البته دوست داریم و دلمان می خواهد که به دیگران کمک کنیم اما برای انجام آن تنبلی می کنیم. و یا اینکه به خود می گوییم فلان زمان که برسد، و وقتی به همه اهدافمان رسیدیم شروع کنیم به انجام کارهای خیرخواهانه و عام المنفعه. اما، عمر ما محدود است و برای حرکت در راه رسیدن به خوشبختی، یک ساعت بعد هم بنابراین، برای اینکه بتوانید در این راه شروع به حرکت کنید،
روشهای موفقیت
روشهای موفقیت در شرایط سخت اقتصادی
بحران اقتصادی کشورها، شرایط سختی را برای بسیاری از کسبوکارهای کوچک به وجود میآورد.
ری اسپراگ، کارشناس امور کسب وکارهای کوچک و معاون ارشد بخش بیمه گروه خدمات مالی هارتفورد، در مورد 2004 نفر از صاحبان کسب وکارهای کوچک تحقیق کرده است. در نتیجه این تحقیق آمده که اگرچه صاحبان کسب وکارهای کوچک به شدت نگران وضعیت اقتصادی و رشد هستند، اما بیشتر آنها (68 درصد) خود را همچنان موفق میدانند. پاسخهای آنها، پنج روش را ارائه میدهد که به کمک آنها میتوان تا حدی بر شرایط سخت اقتصادی غلبه کرد و در چشمانداز پرچالش کسب وکارهای کوچک به موفقیت رسید.
1) سرعتتان را کم نکنید
وقتی کسبوکار به طور کلی با رکود مواجه شده، بدانید بهترین زمان برای سرعت بخشیدن به برنامههای اصلاحاتی شما فرارسیده است. به جای اینکه دست روی دست بگذارید و منتظر مراجعه یا تماس مشتری بعدی شوید، میتوانید به طور مثال اقداماتی اساسی را برای کاهش هزینهها شروع کنید. هشتاد درصد صاحبان کسب وکارهای کوچک مورد مطالعه در تحقیقات شرکت هارتفورد گفتهاند که فرصتهای کاهش هزینه را به عنوان روشی برای کمک به اینکه شرکتهایشان بهتر بتوانند محیط اقتصادی متغیر را تحمل کنند، دنبال کردهاند. البته مشتریهای فعلی را هم نباید فراموش کرد. تقویت رابطه با مشتری به 76 درصد صاحبان کسب وکارهای کوچک کمک کرده تا کمبود تجارت جدید را جبران کنند. در ضمن، 69 درصد جذب مشتریهای جدید را در دستور کار خود قرار داده و 65 درصد طرح کسب و کارشان را اصلاح کردند.
2) از اقدامات پرریسک در کسب وکار پرهیز کنید
در دنیای کسبوکار، کسانی که ریسک میکنند همیشه مورد تحسین قرار میگیرند. اما این برای موقعیتی است که به موفقیت میرسند. در شرایط اقتصادی متزلزل، محتاط بودن برای کارآفرینان عاقلانهترین کار است.
بسیاری از کسبوکارهای کوچک ریسک را مدیریت میکنند و قبل از اینکه تحول استراتژیک بزرگی در اقدامات خود ایجاد کنند، رویکردی صبورانه اتخاذ میکنند تا شرکتشان را همچنان سر پا نگه دارند. طبق تحقیق انجام شده، 73 درصد صاحبان کسب وکارهای کوچک گفتهاند که هنگام ریسک کردن بسیار محافظه کارانه رفتار میکنند. کسبوکارهای کوچک موفق قبل از اینکه به سوی فرصتهای رشد جدید و مهیج خیز بردارند، سعی میکنند تا زمانی که چشمانداز کسبوکار پیشرفت کند، رویکردی سختگیرانه داشته باشند.
3) هزینهها را خردمندانه کاهش دهید
ممکن است زمانی برسد که مجبور شوید هزینههای خود را کاهش قابل توجهی دهید. بر اساس تحقیقات هارتفورد، 68 درصد اعلام کردند که کاهش درآمد را مد نظر قرار دادند، در حالی که 57 درصد طرحهای توسعهای را با محدود کردن سرمایهگذاریهای خود، کاهش دادند. همچنین 52 درصد افراد حقوق و مزایای شرکای خود را کم کردند و 50 درصد کارمندان کمتری استخدام کردند.
قبل از اینکه تغییراتی که ممکن است اثرات زیان آوری بر کالاها و خدمات تولیدی شما داشته باشد اعمال کنید، در مورد هر کدام از روشهای ذکر شده تحقیق کنید.
4) آسودگی خاطر داشته باشید
یکی از مهمترین اولویتهای شما باید ایجاد طرح آمادگی برای مقابله با بحران و استناد به آن باشد. سپس اطمینان حاصل کنید بیمه نامه شما با نیازهایتان همخوانی دارد یا نه.
به گفته اسپراگ، طوفان سندی آمریکا تاکیدی است بر اینکه نه تنها بیمه داشتن اهمیت دارد، بلکه نوع بیمه هم مهم است. کلید بیرون آمدن از چنین حوادث یا هر نوع اتفاق غیرمنتظره دیگری مانند رکود اقتصادی، این است که با شرکتهای بیمهای تخصصی رابطه داشته باشیم و مطمئن باشیم این بیمه خدمات درستی به ما ارائه میکند.
مثلا اگر قصد دارید کسب وکارتان را از نظر جغرافیایی توسعه دهید، مطمئن شوید بیمه گر شما میتواند سیاستهای شما را به روزرسانی کند تا این سیاستها پاسخگوی قوانین و مقرراتی باشد که ممکن است از منطقهای به منطقه دیگر فرق کند. همچنین اطلاعات خود را بیمه کنید. بیشتر شرکتهای بیمه به کسب وکارهای کوچک در بازسازی ظواهر کار هنگام ضررهای بزرگ کمک میکنند. اما اطمینان حاصل کنید که بیمه گر شما میتواند از بین رفتن اطلاعات و دادهها را هم مدیریت کند.
5) اشتیاق و علایق خود را پیگیری کنید
در تحقیق مذکور، 81 درصد صاحبان کسب وکارهای کوچک، موفقیت را انجام کاری که به آن علاقه دارند و از آن لذت میبرند، تعریف کردهاند.
به گفته اسپراگ، عده کمی از آنها فقط به دنبال پول هستند. البته به طور طبیعی در مدیریت کسب وکار تیزهوشی و فراست نیز نقش مهمی دارد. بنابراین در کنار لذت دنبال کردن رویاهایتان، سختکوشی نیز باید وجود داشته باشد.
بر اساس دادههای هارتفورد، اگر تنها لذتی که از تلاش در کسب وکارتان به دست میآورید فقط این باشد که شاهد رشد تراز بانکی تان باشید، موفقیت از شما دور خواهد شد. مترجم: مریم رضایی
حرف دل:
به انجام کارهای نیک ادامه دهید ،
حتی اگر دیگران آنها را به نام خویش ادعا کنند .
کارهای شما پیشکشی ست به خدا
و هیچ کس نمی تواند ” خدا “ را فریب دهد . . .

حرف دل:
هر چه روح شما قدرتمندتر و توانمندتر باشد ؛
رفتار شما ملایم تر و مهربان تر خواهد بود . . .
نقل از :حرف هایی برای گفتن
ابراز احساسات

نقل از:خــــــدا ، روانشنــاس عالــــــــــم
زندگی چه می گوید؟
امروز كه از خواب بيدار شدم
از خودم پرسيدم: زندگي چه مي گويد؟
جواب را در اتاقم پيدا كردم...
پنكه گفت: خونسرد باش!
سقف گفت: اهداف بلند داشته باش!
پنجره گفت: دنيا را بنگر!
ساعت گفت: هر ثانيه باارزش است!
آيينه گفت: قبل از هر كاري، به بازتاب آن بينديش!
تقويم گفت: به روز باش!
در گفت: در راه هدف هايت، سختي ها را هُل بده و كنار بزن!
زمين گفت: با فروتني نيايش كن
صداقت
صداقت خود را پس انداز كنيد.
اين كالا از الماس و ياقوت باارزش تر است. مرد پير و خسيس به پسرش مي گفت: «پول بدست آور، اگر مي تواني آن را صادقانه بدست آور، اما اگر صادقانه هم نتوانستي پول دربياري به روش ديگر آن را بدست آور.» اين نصيحت نه تنها به گونه اي شرم آور زشت است بلكه نشاندهنده اوج حماقت گوينده آن است. اين سخنان را مي توان اين گونه تفسير كرد: «اگر صادقانه پول درآوردن و از راه درست سخت است پس مي تواني از راه نادرست و با كلاهبرداري به راحتي پول زيادي بدست آوري.» پيرمرد كم عقل بيچاره! نمي داند كه سخت ترين كار بدست آوردن پول از راه غير صادقانه و با دروغگويي است. او نمي داند كه زندانهاي تمام دنيا پر است از افرادي كه به اين گونه نصايح گوش داده اند. او نمي داندكه هيچ مردي نيست كه كلاهبردار باشد و بسياري درباره او ندانند و به او شك نداشته باشند. هميشه اجتماع از افرادي كه در درستكاري آنها شك باشد دوري مي كند.اصلاً مهم نيست كه فرد مقابل ما چقدر فرد مودب و موجهي باشد و از مصاحبت با او چقدر لذت ببريم. اما اگر به صداقت او مشكوك باشيم هيچگاه جرات نمي كنيم با او وارد معامله شويم. صداقت را سرلوحه زندگي خود قرار دهيد صداقت نه تنها باعث موفقيت مادي مي شود بلكه در تمام ابعاد زندگي نقشي تعيين كننده و مثبت دارد و شخيتي با ارزش از شما مي سازد. كسي كه صداقت دارد در زندگي آرامش خواهد داشت و از آن لذت خواهد برد. اينها چيزهايي است كه با پول هنگفت املاك بزرگ و زندگي لوكس و تجملاتي بدست نمي آيد! مردي كه به صداقت و درستكاري معروف است هرگاه فقير شود جيب همه اطرافيانش در اختيار اوست. كافي است از آنها بخواهد به او پول قرض بدهند. هر كسي كه اهل پول قرض دادن باشد در كمك به چنين فردي شك نخواهد كرد. با توجه به اين حرف دكتر فرانكلين كه گفته است: «صداقت بهترين سياست است». فكر نمي كنم سخني بهتر از اين براي درستكاري ايجاد انگيزه كند.
ثروتمند شدن هميشه به معناي موفقيت نيست. مردان ثروتمند بسياري وجود دارند كه بيچاره اند. در حالي كه مردان و زنان درستكار و صادقي هستند كه هيچگاه به اندازه ولخرجي يك هفته افراد ثروتمند پول نداشته اند، اما در حقيقت آنها ثروتمندتر ، توانگرتر و شادتر از هر كسي هستند كه فكرش را بكنيد. در اين ميان كساني هستند كه به خاطر پول يا مقام آزادگي، وجدان و انسانيت را زير پا مي گذارند آنها همان كساني اند كه در ظاهر همه چيز دارند ولي روي آرامش را نمي بينند.
عطش شديد به پول بدون شك منشا تمام شياطين است. اما خود پول اگر به درستي استفاده شود نه تنها ابزاري كارآمد است بلكه مي تواند نسلي را با بركت و نعمت هايش خشنود سازد انسان دارا مي تواند افراد زيادي را خشنود سازد و به رشد انسانيت كمك كند. اشتياق و علاقه براي توانگري و وفور نعمت يك ميل عمومي است و اگر افراد ثروتمند به مسئوليت خود در قبال دارايي هايشان عمل كردند و همچون دوست انسانيت رفتار كردند كسي نمي تواند بگويد آنها قابل ستايش نيستند.
به هر حال در هر جامعه اي افرادي كه از راه درست پول بدست مي آورند يا تجارت مي كنند در رشد فرهنگي و علمي آن جامعه به صورت غير مستقيم سهيم هستند. چون وقتي تمايل كسب پول افزايش مي يابد تجارت و بازرگاني هم رشد مي كند و وقتي داد و ستد رونق مي گيرد علم و هنر است كه در كنار سرمايه اين بازرگانان و سرمايه داران محصولات جديد توليد مي كند و شكوفا مي شود. و در اين ميان سود اصلي را كسي مي برد كه با صداقت و درستكاري به كار خويش ادامه مي دهد.
در پايان بايد بگويم پول را با صداقت خود بدست آوريد و نه از هيچ راه ديگري.
ترجمه: علي يزدي مقدم
هنر پول در آوردن
با داشته های خود خطر کنید!
مردان جوان وقتی که دوره های آموزشی حرفه خود را می گذرانند یا وقتی که مدتی شاگردی می کنند تا در کار خود مهارت کافی بدست آورند به جای آنکه تلاش خود را بیشتر کنند تا پیشرفت بیشتری داشته باشند در بحرانی گیر می کنند که منجر به تنبلی و عقب ماندگی آنها می شود. آنها می گویند: « من کار خود را یاد گرفته ام، و دیگر نمی خواهم برای کسی کار کنم چه فایده ای دارد که کار کنم تجربه بیشتری بدست بیاورم ولی نتوانم خودم از آن بهره ای ببرم؟»
اگر از آنها بپرسی آیا سرمایه لازم را برای اینکار داری پاسخ خواهند داد نه ولی در حال پول جور کردن هستم. وقتی از آنها می پرسی چگونه می خواهیم پول بدست آوری؟ می گویند این محرمانه است ولی به شما می گویم من عمه ای دارم که هم پیر است هم پول دار احتمالاً چند وقت دیگر ارث زیادی به من می رسد ولی اگر این طور هم نشود بالاخره کسی پیدا می شود که چند هزار دلاری به من قرض دهد تا کار خود را شروع کنم و آنگاه کاسبی ام خواهد گرفت و زندگی خوبی خواهم داشت.
هیچ اشتباهی بزرگتر از این نیست که مرد جوانی فکر کند می تواند موفقیت خود را با پول قرضی شروع کند. چرا؟ جواب آن را در سخنان آقای آستور می توانید بیابید که گفته است: « هیچ کاری برای من سخت تر از بدست آوردن اولین هزار دلار نبود ولی بعد از آن بود که میلیون ها دلار را به را بدست می آوردم و ثروت و رفاهی افسانه ای بدست آوردم.» او ادامه می دهد: پول هیچ ارزشی ندارد مگر اینکه ارزش آن را به تجربه درک کنید. به یک پسر بچه بیست هزار دلار بدهید و کسب و کاری را برایش راه بیندازید بهترین شانس شما این است که او پس از یک سال کل آن پول را از دست بدهد این کار مانند بردن یک بلیط بخت آزمایی است پولی که ساده بدست می آید ساده هم از دست می رود. چون او ارزش آنرا نمی داند. هیچ چیز به اندازه سعی و تلاش ارزش ندارد، بدون خویشتنداری و صرفه جویی، صبر و پشتکار و با پولی که خود بدست نیاورده اید نمی توانید مطمئن باشید که موفق خواهید بود و آنقدر می اندوزید که قرض های خود را هم بپردازید. مردان جوان به جای آنکه به دنبال لنگه کفش مرده باشند باید باید دست به زانوی خود گرفته بلند شوند و کاری انجام دهند. هیچ کس بیچاره تر از کسی نیست که منتظر مرگ ثروتمندی باشد تا بدین ترتیب سرمایه بدست آورد. و هیچ کس خوشبخت تر از کسی نیست که روی پاهای خود ایستاده است و چشم به کمک دیگران ندارد ولی در عین حال چنین ثروتی هم نصیب او می شود. طبق آمار نه نفر از ده نفر از ثروتمندترین افراد جهان همه بچه های فقیری بوده اند که از همان ابتدا توانسته اند با خویشتنداری، صرفه جویی، سخت کوشی و عادات خوب این چنینی شروع کنند و به قله های موفقیت برسند. آنها به تدریج سرمایه خود را جمع کرده اند با پولی که خود جمع آوری کرده بودند سرمایه گذاری کرده اند و در نهایت بهترین راه را برای ساختن رفاه و ثروت پیموده اند. استفان جرارد کار خود را از زمانی که پسر بچه ای بیش نبود در یک کشتی به عنوان خدمتکار شروع کرد وی هنگام مرگ بیش از نه میلیون دلار ثروت داشت. ای. تی. استوارت یک پسر فقیر ایرلندی بود ولی اکنون سالیانه فقط نیم میلیون دلار مالیات بر درآمد می پردازد. جان جاکوب آستور یک بچه کشاورز بود و هنگام مرگ ارزش دارایی او را بیست میلیون دلار تخمن می زدند. کورنلیوس واندربیلت کار خود را با پارو زدن از جزیره استاتن تا نیویورک آغاز کرد و بعد ها یک کشتی بخار به ارزش یک میلیون دلار به دولت وقت پیشکش کرد. و هنگام مرگ ارزش دارایی او را پنجاه میلیون دلار تاخمین می زدند. «برای آموختن هیچ راه همواری وجود ندارد» شاید این ضرب المثل معادل این است که بگوییم «هیچ راه همواری برای بدست آوردن رفاه وجود ندارد». اما من فکر می کنم برای هر دو راهی هموار وجود دارد. راه آموختن راهی هموار است راهی که دانشجویان در این راه به رشد فکری می رسند و هر روز به ارزش دانسته های خود می افزاید هر چه بیشتر در این راه پیش می روید بیشتر لذت می برید چون می توانید مشکلات پیچیده تری را حل نمایید چون قدرت فکری شما بیشتر شده است این گونه است که انسان توانایی شمارش ستارگان را پیدا می کند می تواند هر اتم را در این دنیای پهناور تحلیل نماید آسمان ها را بشمارد این راه نیست این یک بزرگ راه واقعی است و تنها راهی است که به رفتنش می ارزد.
بنابراین برای بدست آوردن رفاه باید بدون سر و صدا قواعد کار و حرفه خود را مطالعه نمایید و مهم تر از همه درباره مردم اطلاعات بیشتری بدست آورید چون با آنها سر وکار خواهید داشت. هینطور که دانش و مهارت خود را افزایش می دهید تجربه شما هم افزایش خواهد یافت و بیشتر و بیشتر می فهمید آن قوانینی را در می یابید که به شما می گوید چرا آن پسر فقیر ثروتمند و آن پسر ثروتمند هنگام مرگ بدهکار بود.
کسی که از ابتدا همه چیز داشته است بهترین خودرو بهترین مدارس بهترین رستوران ها و... در اختیارش بودند احتیاجی نبوده در صف اتوبوس بایستد برای خواندن کتابی آنرا به امانت بگیرد لازم نبوده برای سیر کردن شکم خود فروشندگی کند و... او همه چیز را حاضر و آماده داشته است چنین افرادی که پول بی زحمت در دستشان بوده است برای از دست دادن آن شانس زیادی دارند چون آنها مقدار زیادی عادت های بد دارند این عادت ها سلامت، شخصیت و دارایی آنها را همواره تحدید می کند. آنها می خواهند زود پول دار شوند ولی در دنیای واقعی کسب و کار اگر کار خود را خوب بلد باشی هیچ ضمانتی برای زود پول دار شدن وجود ندارد. چه برسد به اینکه بخواهی هنگام شروع کسب و کار موفقیت را لمس کنید. و اینجاست که خویشتنداری و صرفه جویی به کمک کسانی می آید که سختی ها را تحمل کرده اند و اکنون می توانند در برابر سختی ها تاب بیاورند و منتظر دریای نعمت پروردگار بنشینند. آنها می دانند که در کار خود به دیگران برتری دارند و اگر هنوز این برتری را کسب نکرده اند آنقدر می توانند تلاش کنند تا آنرا بدست آورند این تلاش و پشتکار آنهاست که همه شک و تردید ها را از بین می برد. و این بهترین و قابل اعتماد ترین قیم و سرپرست آنهاست. آنها نیاز به ثروتمندی که پول قرض بدهد یا آنها را حمایت کنند ندارند و طبیعتاً این افراد ثروت و رفاه را جذب خواهند کرد.
صالحان و سکوت
«علیک بالصمت فان اعمر القلوب قلوب الصالحین و الصامتین فان اخرب القلوب قلوب
المتکلمین بما لایعنیهم»
بر تو باد سکوت، که همانا آبادترین دلها، دلهای صالحان و سکوت کنندگان است
وخرابترین دلها، دلهای کسانی است که سخنهای بیفايده میگویند.
مشکلاتت را به دریا بسپار ....
بر بلندای تمامی تفکرات مثبتگرای خویش،
محکم بایست
و با چشمانی سرشار از کنجکاوی و محبت به دریا نگاه کن،
هر آنچه که در خود میجویی را
در گسترهی پرتلاطم دریا خواهی یافت.
و
آنگاه
مشکلاتت را به دریا بسپار
.
.
.
.
شرمنده تمام خانم ها هم هستیم !! در نوبت بعد آقایان را به آب خواهیم سپرد !
لبخند اگزوپری
شاید همه ندانند که او خلبان هواپیمای جنگی بود و با نازی ها جنگید و در
نهایت در یک سانحه هوایی کشته شد. قبل از شروع جنگ جهانی دوم اگزوپری در
اسپانیا با دیکتاتوری فرانکو می جنگید. او تجربه های حیرت آو خود را در
مجموعه ا ی به نام "لبخند" گرد آوری کرده است. در یکی از خاطراتش می
نویسد که او را اسیر کردند و به زندانانداختند. او که از روی رفتارهای خشونت آمیز نگهبان
ها حدس زده بود که
روز بعد اعدامش خواهند کرد می نویسد: "مطمئن بودم که مرا اعدام خواهند
کرد به همین دلیل به شدت نگران بودم. جیب هایم را گشتم تا شاید سیگاری
پیدا کنم که از زیر دست آنها که حسابی لباس هایم را گشته بودند در رفته
باشد. یکی پیدا کردم و با دست های لرزان آن را به لبهایم گذاشتم ولی
کبریت نداشتم. از میان نرده ها به زندانبانم نگاه کردم. او حتی نگاهی هم
به من نیانداخت. درست مانند یک مجسمه آنجا ایستاده بود. فریاد زدم ”هی
رفیق! کبریت داری؟” به من نگاه کرد شانه هایش را بالا انداخت و به
طرفم آمد. نزدیک تر که آمد و کبریتش را روشن کرد بی اختیار نگاهش به
نگاه من دوخته شد. لبخند زدم و نمی دانم چرا؟ شاید از شدت اضطراب، شاید
به خاطر این که خیلی به او نزدیک بودم و نمی توانستم لبخند نزنم. در هر
حال لبخند زدم و انگار نوری فاصله بین دلهای ما را پر کرد. می دانستم که
او به هیچ وجه چنین چیزی را نمی خواهد... ولی گرمای لبخند من از میله ها
گذشت و به او رسید و روی لب های او هم لبخند شکفت. سیگارم را روشن کرد
ولی نرفت و همان جا ایستاد. مستقیم در چشمهایم نگاه کرد و لبخند زد. من
لبخندحالا با علم به این که او نه یک نگهبان زندان که یک انسان است به او
زدم نگاه او حال و هوای دیگری پیدا کرده بود
پرسید: ”بچه داری؟” با دست های لرزان کیف پولم را بیرون آوردم و عکس
اعضای خانواده ام را به او نشان دادم و گفتم: "آره، ایناهاش” او هم عکس
بچه هایش را به من نشان داد و درباره نقشه ها و آرزوهایی که برای آنها
داشت برایم صحبت کرد. اشک به چشم هایم هجوم آورد. گفتم که می ترسم دیگر
هرگز خانواده ام را نبینم... دیگر نبینم که بچه هایم چه طور بزرگ می
شوند. چشم های او هم پر از اشک شدند. ناگهان بی آن که حرفی بزند، قفل در
سلول مرا باز کرد و مرا بیرون برد. بعد هم مرا به بیرون زندان و جاده
پشتی آن که به شهر منتهی می
شد هدایت کرد. نزدیک شهر که رسیدیم تنهایم گذاشت و برگشت بی آنکه کلمه
ای حرف بزند.
یک لبخند زندگی مرا نجات داد.
بله، لبخند بدون برنامه ریزی، بدون حسابگری، لبخندی طبیعی زیباترین پل
ارتباطی آدم هاست. ما لایه هایی را برای حفاظت از خود می سازیم. لایه
مدارج علمی و مدارک دانشگاهی، لایه موقعیت شغلی و این که دوست داریم ما
را آن گونه ببینند که نیستیم. زیر همه این لایه ها، "من" حقیقی و ارزشمند
نهفته است. من ترسی ندارم از این که آن را روح بنامم. من ایمان دارم که
روح های انسان ها است که با یکدیگر ارتباط برقرار می کنند و این روح ها
با یکدیگر هیچ
خصومتی ندارند. متاسفانه روح ما در زیر لایه هاییست که ساخته و پرداخته
خود ما هستند و در ساختشان دقت زیادی هم به خرج می دهیم. این لایه ها ما
را از یکدیگر جدا می سازند و بین ما فاصله هایی را پدید می آورند و سبب
تنهایی و انزوای ما می شوند. داستان اگزوپری داستان لحظه جادویی پیوند دو
روح است. آدمی به هنگام عاشق شدن و نگاه کردن به یک نوزاد این پیوند
روحانی را احساس می کند. وقتی کودکی را می بینیم چرا لبخند می زنیم؟ چون
انسانی را پیش روی خود می بینیم که هیچ یک از لایه هایی را که نام بردیم
روی "من" طبیعی خود نکشیده است و با همه وجود خود و بی هیچ شائبه
ای به ما لبخند می زند و در واقع آن روح کودکانه درون ماست که به لبخند
او پاسخ میدهد
دلم گرفت
اگر روزی دلم گرفت،يادم باشد؛
كه خدا با من است،
كه فرشته ها برايم دعا ميكنند،
كه ستارهها شب را برايم روشن خواهند كرد...
يادم باشد؛
كه قاصدكي در راه است،
كه بهار نزديك است،
كه فردا منتظرم ميماند...
كه من راه رفتن ميدانم و دويدن،
و جادهها قدمهايم را شماره خواهند كرد.
اگر روزي دلم گرفت، يادم باشد،
كه خداي من اينجاست، همين نزديكيها
و من تنها نيستم...























