آه ای مادر!

 

دست هایت را دوست می دارم

وقتی غبار از شیشه ها می روبد

و هر صبح آفتاب مهربانی را در دیدگانم می کارد

صدایت را دوست می دارم

وقتی در هر طلوع،

بیداری را عاشقانه زمزمه می کند

عطر تو جان پناه من است

 وقتی هر شب، با غبار ملال تلاشی پی گیر

مرا در آغوش می کشی

آه ای مادر!

ای شمع همیشه روشن

در مجاورت زلال بودن تو

عطش تند خواهش هایم فرم می نشیند

کولبار تنهاییم را، از شانه های تکیده ام

چه آسان برمی گیری!!

در نگاه آسمانی ات،

در هر شیار پر رنج چهره ات

در آن دستان پیرو خسته ات

که با جنبشی مهربان

خانه را مکرر می آراید -

من شادی جهان را و عشق خدا را می یابم

دست هایت را دوست می دارم

وقتی غبار از شیشه های دلم می روبد

گرمای دستهایت بر خانه دلم ابدی باد...!!

 

بگو چه می توان گفت ...بیا باز هم کلمات را به من بیاموز

آن کلمه ای که بتواند چینهای صورتت را نوازش کند

کلمه ای که بتواند به بیداری شبهایت خواب را ببخشد

مادر بیا....بیا و خودت بیاموز که چگونه عشقت را سپاس بگویم......به یاد مادرم روحش شاد

شکوفه های بهاری

Cherry blossom - Vastervik, Smaland

Spring Flowers - San Anton Gardens, Malta

Spring is here! - Karlovasi, Samos

و باور كن‌ آنچه‌ بر دوش‌ توست،

داستان كوتاه صحبت لاك پشت با خدا
لاک پشت پشتش‌ سنگين‌ بود و جاده‌هاي‌ دنيا طولاني.
مي‌دانست‌ كه‌ هميشه‌ جز اندكي‌ از بسيار را نخواهد رفت.
آهسته آهسته‌ مي‌خزيد، دشوار و كُند؛ و دورها هميشه‌ دور بود.
سنگ‌پشت‌ تقديرش‌ را دوست‌ نمي‌داشت‌ و آن‌ را چون‌ اجباري‌ بر دوش‌ مي‌كشيد.
پرنده‌اي‌ در آسمان‌ پر زد، سبك؛
و سنگ‌پشت‌ رو به‌ خدا كرد و گفت: اين‌ عدل‌ نيست، اين‌ عدل‌ نيست.
كاش‌ پُشتم‌ را اين‌ همه‌ سنگين‌ نمي‌كردي.
من‌ هيچ‌گاه‌ نمي‌رسم. هيچ‌گاه. و در لاك‌ سنگي‌ خود خزيد، به‌ نيت‌ نااميدي.
خدا سنگ‌پشت‌ را از روي‌ زمين‌ بلند كرد.
زمين‌ را نشانش‌ داد. كُره‌اي‌ كوچك‌ بود.
و گفت: نگاه‌ كن، ابتدا و انتها ندارد. هيچ كس‌ نمي‌رسد.
چون‌ رسيدني‌ در كار نيست. فقط‌ رفتن‌ است. حتي‌ اگر اندكي. و هر بار كه‌
مي‌روي، رسيده‌اي.
و باور كن‌ آنچه‌ بر دوش‌ توست، تنها لاكي‌ سنگي‌ نيست،
تو پاره‌اي‌ از هستي‌ را بر دوش‌ مي‌كشي؛ پاره‌اي‌ از مرا.
خدا سنگ‌پشت‌ را بر زمين‌ گذاشت.
ديگر نه‌ بارش‌ چندان‌ سنگين‌ بود و نه‌ راهها چندان‌ دور.
سنگ‌پشت‌ به‌ راه‌ افتاد و گفت: رفتن، حتي‌ اگر اندكي؛
و پاره‌اي‌ از(او) را با عشق‌ بر دوش‌ كشيد.
Sea Turtle - Cairns, Queensland

خدا  عمل نیکوکاران را پاداش می دهد

خاطره ای از استاد دکتر شفیعی کدکنی

 چند روزی به آمدن عيد مانده بود. بیشتر بچه ها غایب بودند، یا اکثرا" رفته بودند به شهرها و شهرستان های خودشان یا گرفتار کارهای عید بودند اما استاد ما بدون هیچ تاخیری آمد سر کلاس و شروع کرد به درس دادن استاد خشک و مقرراتی ما خود مزیدی شده بر دشواری "صدرا .بالاخره کلاس رو به پایان بود که یکی از بچه ها خیلی آرام گفت: استاد آخره سالی دیگه بسه!استاد هم دستی به سر تهی از موی خود کشید! و عینکش را از روی چشمانش برداشت و همین طور که آن را می گذاشت روی میز، خودش هم برای اولین بار روی صندلی جا گرفت.
استاد 50 ساله‌مان با آن كت قهوه‌اي سوخته‌اي كه به تن داشت، گفت: حالا که تونستید من رو از درس دادن بندازید بذارید خاطره ای رو براتون تعریف کنم."من حدودا 21 یا 22 سالم بود، مشهد زندگی می کردیم، پدر و مادرم کشاورز بودند با دست های چروک خورده و آفتاب سوخته، دست هایی که هر وقت اون ها رو می دیدم دلم می خواست ببوسمشان، بویشان کنم، کاری که هیچ وقت اجازه آن را به خود ندادم با پدرم بکنم اما دستان مادرم را همیشه خیلی آرام مثل "ماش پلو" که شب عید به شب عید می خوردیم بو می کردم و در آخر بر لبانم می گذاشتم.
استادمان حالا قدری هم با بغض کلماتش را جمله می کند: نمی دونم بچه ها شما هم به این پی بردید که هر پدر و مادری بوی خاص خودشان را دارند یا نه؟ ولی من بوی مادرم را همیشه زمانی که نبود و دلتنگش می شدم از چادر کهنه سفیدی که گل های قرمز ریز روی آن ها نقش بسته بود حس می کردم، چادر را جلوی دهان و بینی‌ام می گرفتم و چند دقیقه با آن نفس می کشیدم .
اما نسبت به پدرم؛ مثل تمام پدرها؛ هیچ وقت اجازه ابراز احساسات پیدا نکردم جز یک بار، آن هم نه به صورت مستقیم نزدیکی های عید بود، من تازه معلم شده بودم و اولین حقوقم را هم گرفته بودم، صبح تا برای شستن ظروف صبحانه آب بیارم بود، رفتم آب انبار از پله ها بالا می آمدم که صدای خفیف هق، هق صدا را بلندتر می شنیدم...استاد حالا خودش هم گریه می کند مردانه ای را شنیدم، از هر پله ای که بالا می آمدم  .
تهران بزرگ شدند و از ما انتظار دارند، نباید فکر کنند که ما.. حالا دیگه ماجرا روشن تر از این بود که بخواهم دلیل گریه های بابام رو از مادرم بپرسم، دست کردم توی جیبم، 100 تومان بود، کل پولی که از مدرسه گرفته بودم، گذاشتم روی گیوه های پدرم و خم شدم و گیوه های پر از خاک و خلی که هر روز در زمین زراعی، همراه بابا بود بوسیدم. آن سال همه خواهر و برادرام ازتهران آمدند مشهد، با بچه های قد و نیم قد که هر کدام به راحتی "عمو" و "دایی" نثارم می کردند. بابا به هرکدام از بچه ها و نوه ها 10 تومان عیدی داد، 10 تومان ماند که آن را هم به عنوان عیدی داد به مامان. اولین روز بعد از تعطیلات بود، چهاردهم، که رفتم سر کلاس.
بعد از کلاس آقای مدیر با کروات نویی که به خودش آویزان کرده بود گفت که کارم دارد و باید بروم اتاقش، رفتم، بسته ای از کشوی میز خاکستری رنگ زوار درفته گوشه اتاقش درآورد و داد به من. گفتم: این چیه؟
"باز کن می فهمی"باز کردم، 900 تومان پول نقد بود! این برای چیه؟
"از مرکز اومده؛ در این چند ماه که اینجا بودی بچه ها رشد خوبی داشتند برای همین من از مرکز خواستم تشویقت کنند." راستش نمی دونستم که این چه معنی می تونه داشته باشه،
فقط در اون موقع ناخودآگاه به آقای مدیر گفتم این باید 1000 تومان باشه نه 900 تومان! مدیر گفت از کجا می دونی؟ کسی بهت گفته؟ گفتم: نه، فقط حدس می زنم، همین. راستش مدیر نمی دونست بخنده یا از این پررویی من عصبانی بشه اما در هر صورت گفت از مرکز استعلام می‌گیرد و خبرش را به من می دهد.
روز بعد تا رفتم اتاق معلمان تا آماده بشم برای کلاس، آقای مدیر خودش را به من رساند و گفت: من دیروز به محض رفتنت استعلام کردم، درست گفتی، هزار تومان بوده نه نهصد تومان، اون کسی که بسته رو آورده صد تومانش را کِش رفته بود که خودم رفتم ازش گرفتم اما برای دادنش یه شرط دارم.
"چه شرطی؟"بگو ببینم از کجا می دونستی؟ نگو حدس زدم که خنده دار است.
***
استاد کمی به برق چشمان بچه ها که مشتاقانه می خواستند جواب این سوال آقای مدیر را بشنوند، نگاه کرد و دسته طلایی عینکش را گرفت و آن را پشت گوشش جا داد و گفت:
"به آقای مدیر گفتم هیچ شنیدی که خدا 10 برابر عمل نیکوکاران به آن ها پاداش می دهد؟"

(سوره انعام، آیه 160، مَنْ جاءَ بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ عَشْرُ أَمْثالِها

مجسمه آرام

تحمل سختیها

در یک موزه معروف که با سنگ‌های مرمر کف پوش شده بود، مجسمه‌ی بسیار زیبای مرمرینی به نمایش گذاشته شده بود که مردم از راههای دور و نزدیک برای دیدنش به آنجا می رفتند. کسی نبود که مجسمه زیبا را ببیند و لب به تحسین باز نکند.

شبی سنگ مرمرینی که کفپوش سالن بود با مجسمه شروع به حرف زدن کرد: «این منصفانه نیست، چرا که همه پا روی من می‌گذارند تا تو را تحسین کنند؟ مگر یادت نیست، ما هر دو در یک معدن بودیم؟ این عادلانه نیست؟ من خیلی شاکیم!»

مجسمه آرام لبخند زد و گفت: «یادت هست، روزی که مجسمه ساز خواست رویت کار کند، چقدر سرسختی و مقاومت کردی؟» 

سنگ پاسخ داد: «آره، آخر ابزارش به من آسیب می‌رساند، گمان کردم می خواهد آزارم دهد، من تحمل این همه درد و رنج را نداشتم.»

مجسمه با همان آرامش و لبخند ادامه داد:

«ولی من فکر کردم که به طور حتم می‌خواهد از من چیزی بی‌نظیر بسازد، بطور حتم قرار است به یک شاهکار تبدیل شوم. بطور حتم در پی این رنج، گنجی نهفته هست. پس به او گفتم هر چه می‌خواهی ضربه بزن، بتراش و صیقل بده! لذا درد کارهایش و لطمه‌هایی را که ابزارش به من می زدند را به جان خریدم و هر چه بیشتر می شدند، بیشتر تاب می‌آوردم تا زیباتر شوم. امروز نمی‌توانی دیگران را سرزنش کنی که چرا روی تو پا می‌گذارند و بی‌توجه عبور می‌کنند.»

Gravesite Statue - Elka Park, New York

اینجا سرزمین ماست،

اینجا سرزمین ماست               

اینجا سرزمین ماست ، این قطعه جغرافیا همیشه متعلق به ما بوده است ، از گذشته های دور تا آینده ای پر غرور که در تصور هم نمی آید . با هر طلوع ، خورشید سر انگشتان مهربان ونوازشگرش را بر فلات ایران می افشاند ، جویبارانش روان می شوند وکوهسارانش ، مغرور تر از دیروز می ایستند .

اینجا سرزمین ماست ، کویرش پهنه استقامت و سرسختی مردمانی است که قنات و قنوت وقناعت را در برابر جهان گذرانده اند ، جنوبش زیستگاه رادمردان وشیرزنانی است که دین داری و میهن پرستی را بهم آمیخته اند  وشمالش زادگاه مردمان نجیب ومهربان و قلندری است که چون دریای مازندران آرام وعمیق ومهربانند وچون شیر البرز در برابر بیگانه.

اینجا سرزمین ماست، سرزمین اهورائی ، سرزمین مهر ، سرزمین اسلام ، اقلیم پاک همزیستی گرم  مذاهب واقوام خاک پاک پدران سخت کوش وباشرف ، مهد فرزندان غیور ومادران مهربان وایثار گر .....

اینجا سرزمین ماست، درختانش قامت استواری اند ورودسارانش جلوه زندگی ودشتستان هایش آئینه بی کرانکی  ما در این دیار ، تا همیشه تاریخ خواهیم ماند ومهیب ترین طوفان ها ووحشی ترین باد ها نهیبی از ترس بر چهره مان ودرنگی از تردید در گام هایمان نخواهد گذارد تا خورشید خداوندی هر صبح طلوع میکند ، این سرزمین زنده وجاودانه وپاینده خواهد ماند .

اگر طوفانی گزندی بر آب وآبادانی مان زند با دست های توانا ومعمار فرزندانمان دوباره وبهتر از پیش آبادترش خواهیم کرد واگر خراشی بر اراده وشکیبائی مان بیندازند ، به دانش وتجربه وحلم پدرانمان ، راسخ تر از پیش بازش خواهیم ساخت واگر زخمی بر ما وارد شود ، دست های مهربان مادرانه مادرانمان التیامش خواهد داد ......

اینجا سرزمین ماست ، با مردمانی که زیر باران دلنواز سرزمین مهر می زیند وصلابت وپایداری وجاودانگی شان را پاس میدارند وپروردگار مهربانشان را سپاس می گذارند وپرچم سه رنگشان را بر بلند ترین قله کوه های بلندشان همیشه در اوج اهتزاز نگاه می دارند

نقل از سایت پروفسور محمد حسين سلطان زاده

برآمد باد صبح و بوي نوروز

 برآمد باد صبح و بوي نوروز
به کام دوستان و بخت پيروز

مبارک بادت اين سال و همه سال
همايون بادت اين روز و همه روز

چو آتش در درخت افکند گلنار
دگر منقل منه آتش ميفروز

چو نرگس چشم بخت از خواب برخاست
حسدگو دشمنان را ديده بردوز

بهاري خرمست اي گل کجايي
که بيني بلبلان را ناله و سوز

جهان بي ما بسي بودست و باشد
برادر جز نکونامي ميندوز

نکويي کن که دولت بيني از بخت
مبر فرمان بدگوي بدآموز

منه دل بر سراي عمر سعدي
که بر گنبد نخواهد ماند اين کوژ

دريغا عيش اگر مرگش نبودي
دريغ آهو اگر بگذاشتي يوز
---سعدي - غزليات

Tropical Vlaardingen - Vlaardingen, Zuid Holland

که زیبا بنده ام را دوست میدارم


منم زیبا

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org


که زیبا بنده ام را دوست میدارم

تو بگشا گوش دل پروردگارت با تو میگوید

ترا در بیکران دنیای تنهایان

رهایت من نخواهم کرد

رها کن غیر من را آشتی کن با خدای خود

تو غیر از من چه میجویی؟

تو با هر کس به غیر از من چه میگویی؟

تو راه بندگی طی کن عزیز من، خدایی خوب میدانم

تو دعوت کن مرا با خود به اشکی، یا خدایی میهمانم کن

که من چشمان اشک آلوده ات را دوست میدارم

طلب کن خالق خود را، بجو ما را تو خواهی یافت

که عاشق میشوی بر ما و عاشق میشوم بر تو که

وصل عاشق و معشوق هم، آهسته میگویم، خدایی عالمی دارد

تویی زیباتر از خورشید زیبایم، تویی والاترین مهمان دنیایم

که دنیا بی تو چیزی چون تورا کم داشت

وقتی تو را من آفریدم بر خودم احسنت میگفتم

مگر آیا کسی هم با خدایش قهر میگردد؟

هزاران توبه ات را گرچه بشکستی؛ ببینم من تورا از درگهم راندم؟

که میترساندت از من؟ رها کن آن خدای دور؟!

آن نامهربان معبود. آن مخلوق خود را

این منم پروردگار مهربانت.خالقت. اینک صدایم کن مرا. با قطره ی اشکی

به پیش آور دو دست خالی خود را. با زبان بسته ات کاری ندارم

لیک غوغای دل بشکسته ات را من شنیدم

غریب این زمین خاکی ام. آیا عزیزم حاجتی داری؟

بگو جز من کس دیگر نمیفهمد. به نجوایی صدایم کن. بدان آغوش من باز است

قسم بر عاشقان پاک با ایمان

قسم بر اسبهای خسته در میدان

تو را در بهترین اوقات آوردم

قسم بر عصر روشن، تکیه کن بر من

قسم بر روز، هنگامی که عالم را بگیرد نور

قسم بر اختران روشن اما دور، رهایت من نخواهم کرد

برای درک آغوشم، شروع کن، یک قدم با تو

تمام گامهای مانده اش با من

تو بگشا گوش دل پروردگارت با تو میگوید

ترا در بیکران دنیای تنهایان. رهایت من نخواهم کرد

شعر از زنده یاد سهراب سپهری

بهار از راه رسیده است...

بهار به ما می آموزد هیچ زمستانی جاودانه نیست
بهار از راه رسیده است...
بهاری که تجلی حیات ,امید وسرزندگی است

ومن در این لحظات با خود می اندیشم
همیشه ما آدمها چشم انتظاریم.چشم انتظار یک فرد,
...
یک حادثه وشرایطی که

نوید بخش یک معجزه در زندگیمان باشد.
انسانها دو گروهند:گروهی که منتظر تغییراتندوعده ای که خالق تغییراتند
.
انتظار سبک زندگی اکثر ما انسانهاست
.
بهار آمده است...و چشم انتظارانش را به تکاپو و نو شدن وا داشته است
.
با خود می گویم ای کاش بهاری شدن را از این رستاخیز معظم بیاموزیم
.
منتظر نمانیم ,بهار شویم-آنگونه زندگی کنیم که حیاتمان آیه های سبز رحمت وامید باشد
.
در بهار( خزان مشکلات-سختیها تنهائی ها ویاسهای همنوعان) خود باشیم
.
بهار یک واقعیت متعلق به((زمان))نیست .بهار حقیقت وجودی من وتوست
.
بهار یک طرز فکر ونوعی نگرش است
.
همه منتظر بهارندو شما چیزی شوید که دیگران منتظر رسیدن آن هستند
.
بهار شویم

Ocypelek Lake - Ocypel, Pomorskie

پیامبری همیشه در همین نزدیکی ست...

روزی حضرت سلیمان مورچه ای را در پای کوهی دید که مشغول جابجا کردن خاک های پایین کوه بود. از او پرسید: چرا این همه سختی را متحمل می شوی؟ مورچه گفت: معشوقم به من گفته اگر این کوه را جابجا کنی به وصال من خواهی رسید و من به عشق وصال او می خواهم این کوه را جابجا کنم. حضرت سلیمان فرمود: تو اگر عمر نوح هم داشته باشی نمی توانی این کار را انجام بدهی. مورچه گفت: تمام سعی ام را می کنم... حضرت سلیمان که بسیار از همت و پشت کار مورچه خوشش آمده بود برای او کوه را جابجا کرد. مورچه رو به آسمان کرد و گفت: خدایی را شکر می گویم که در راه عشق، پیامبری را به خدمت موری در می آ ورد...

 

تمام سعی مان را بکنیم، پیامبری همیشه در همین نزدیکی ست...

رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمودند:

اُدعُوا اللهَ وَ اَنتم مُوقِنونَ بِالاِجابَهِ وَاعلَموا اَنَّ اللهَ لا یَستَجِیبُ دُعاءَ مِن قَلبِ غافِلٍ لاه؛

خدا را بخوانید و به اجابت دعای خود یقین داشته باشید و بدانید که

 خداوند دعا را از قلب غافل بی خبر نمی پذیرد.

 

تصویری از یک شخصیت سالم

تصویری از یک شخصیت سالم م

برای آنکه انسان کار آمدی باشید و از تمام توانایی های خود بهره بگیرید ، فقط کافی است تصمیم بگیرید. یک شخیصت سالم در همه ی جنبه های زندگیش ، توانایی مرموزی در خلاقیت دارد. او از هر جهت ، چه اقتصادی ، چه اجتماعی ، به افراد عادی شبیه است. او را نمی توان در یک ردیف شغلی ، محدوده ی جغرافیایی و یا سطح مالی و فرهنگی خاصی جستجو کرد یا با نگاهی گذرا و اجمالی شناخت و یا با معیارهای ارزیابی دیگران سنجید.

ممکن است فقیر ، غنی ، مرد ، زن ، سیاه یا سفید باشد. اگر مایلید او را بشناسید باید به سخنانش گوش فرا دهید و رفتارش را زیر نظر بگیرید تا شاهد صحنه ها زیر باشید...

 آنچه در درجه ی اول نظرتان را جلب می کند این است که شاهد شخصیتی خواهید بود که تقریبأ همه چیز زندگی را دوست دارد و تقریبأ آماده ی انجام دادن هر کاری است. او مشتاق زندگی است و هر آنچه که بتواند از زندگی طلب می کند. پیک نیک ، فیلم ، کتاب ، ورزش ، شهر، مزرعه ، حیوانات ، کوه ها و تقریبا همه چیزرا دوست دارد. وقتی در کنارش هستید متوجه خواهید شد که از آه و ناله ، گله و شکایت و نق زدن و افسوس خوردن خبری نیست.

  اگر باران ببارد آن را دوست دارد ، اگر هوا گرم باشد یا در ترافیک گیر کند به جای غر زدن به استقبالش میرود. حتی اگر روزی از خواب برخیزد و ببیند مثلأ بینی یا بازوانش کج و کوله شده ، ناله و تضرع سر نمی دهد. از ظاهر و قیافه ی خود خشنود است. اگر قدش بلند یا کوتاه است مسأله ای نیست. اگر سرش طاس است عیبی ندارد. هیچ گاه تلاش نمی کند با آراستن خود معایب ظاهری اش را بپوشاند. اگر سالهای زندگیش را پی بگیرید مشاهده خواهید کرد که همیشه خرسند و خشنود بوده است و هیچ گاه در آرزومندی به سر نمی برده است.

 او مانند کودکی دنیا را بدون ظواهرش پذیرفته و از گردش روزگار لذت می برد. به سادگی با شرایط روزگار سازگار است و توانایی عجیبی در پذیرفتن و لذت بردن از همه چیز دارد. اگر از او بپرسید چه چیز را دوست ندارد به سختی پاسخی برای دادن دارد. اگر باران بر سرش ببارد طبع و ذوقش اجازه نمی دهد که از آن بگریزد ، چرا ؟ چون باران را چیزی زیبا و هیجان انگیز می انگارد و میل دارد بارش آن را یک بار دیگر تجربه کند و حتی گذر از معابر گل آلود ناشی از باران و شنیدن صدای شلپ شلپ آن را به عنوان جزیی از زندگی می پذیرد.

 گربه ، خروس ، کرم و هر جانوری برایش دوست داشتنی است. نمی توانید اشیاء ، رویدادها ، مردم و کارهایی را نام ببرید که دوست نداشته باشد. مسلمأ بیماری ها ، میکروب ها ، خشکسالی ، سیل ، گرسنگی و نظایر آن را با آغوش باز نمی پذیرد ، اما از طرفی هم حاضر نیست یک لحظه وقت خود را صرف شکوه ، شکایت و آرزو کند که ای کاش اوضاع و احوال طور دیگری بود. اگر وضعیت نا مطلوبی باید برچیده شود ، با تمام قوا برای ریشه کن کردنش تلاش می کند ولی در عین حال تمام لحظات حال را واقعأ زندگی می کند و از آن لذت می برد.

او دوستدار زندگی است و از هر حیث خود را در آن غرقه می کند. فردی سالک و جستجوگر است و به همین دلیل کارهای روزمره و عادی را رها می کند ، تن به ماجرا می سپارد و با ایجاد درگیری های تازه ، تجربه های جدیدی را کشف می کند. او از اینکه رویداهای گذشته ی زندگیش موفق نبوده احساس گناه نمی کند ، او پذیرفته است که انسان جایز الخطاست ، بنابراین سعی می کند از رفتاری که او را از سازنده بودن باز میدارد پرهیز کند.

 هرگز با اندیشه ی اینکه ای کاش فلان کار را میکرد و یا نمیکرد خود را ملامت نمی کند و گریه و زاری سر نمی دهد. به بیانی دیگر او از قید و بندها و اجبارهای گذشته آزاد است و با گفتن عباراتی نظیر « چرا این کار را اینطور انجام ندادی » و یا « آیا از این کارت خجالت نمی کشی » موجب نمی شود دیگران احساس گناه کنند. او با چشم سوم خود که در باطنش نهفته است ، به خوبی مشاهده می کند که پشیمان شدن از رویدادهای گذشته نه تنها چیزی را عوض نمی کند ، بلکه موجب می شود که تصویری که شخص از خود در ذهنش دارد ، ضعیف و نا توان و فرسوده جلوه کند.

 او می داند که تنها ، آموختن از نارسایی و ناملایمات گذشته است که در وضعیت وقایع در آینده تأثیر مثبت می گذارد. هرگز نگران و مضطرب نیست و با رویدادهای نا مطلوبی که موجب دلواپسی و به جنون کشاندن بعضی افراد است ، با ملایمت و نرمی برخورد می کند. در شرایطی که افراد عادی از کوره در می روند و منفجر می شوند ، او تنها به لبخندی اکتفاء می کند و با عوض کردن موضوع به آرامی از آن می گذرد. چنین است که در بسیاری موارد ، رویدادهایی که مردم عادی را به شکل ترحم آوری آزرده و ناراحت می کند بر شخصیت های سالم بی تاثیر است و بی سر وصدا و با ترفندهای خاص نا دیده انگاشته می شود.   

 او یک صافی در ذهن دارد که از ورود احساسات نا مطلوب به ذهن خودداری می کند به ذهن جلوگیری می کند و به همین دلیل هرگز آلت دست و قربانی احساسات و هیجانات منفی نمی شود و اصولأ چنین چیزهایی در زندگیش مفهومی ندارد. البته منظور این نیست که همیشه خونسرد و بی تفاوت است ، بلکه هیچ گاه مایل نیست یک لحظه از زمان حال را به خاطر چیزهایی که در آینده روی می دهد و هیچ کنترلی بر آنها ندارد ، با نگرانی سر کند. او بیشتر به زمان حال می اندیشد ، گویی دارای یک چراغ خطر باطنی است که هر زمان نگرانی از آینده به سراغش می آید ، این چراغ روشن می شود و به او هشدار میدهد که فقط باید نگران اکنون باشد و دست از این گمان بردارد که دقایقی از زندگی جاری را به آینده ای موهوم ، ناگوار سازد. به بیانی دیگر او این توانایی را در خود سراغ دارد که به جای گذشته و یا آینده فقط در زمان حال زندگی کند.

آموخته ام که . . .

آموخته ام که . . .

آموخته ام ...... بهترين كلاس درس دنيا كلاسي است كه زير پاي پير ترين فرد دنياست.
آ‌موخته ام ...... وقتي كه عاشق هستيد عشق شما در ظاهر نيز نمايان مي شود.
آموخته ام ...... تنها كسي كه مرا در زندگي شاد مي كند كسي است كه به من مي گويد:تومرا شاد كردي .

آموخته ام ...... داشتن كودكي كه در آغوش شما به خواب رفته زيباترين حسي است كه در دنيا وجود دارد .

آموخته ام ...... كه هرگز نبايد به هديه اي از طرف كودكي ( نه ) گفت .
آموخته ام ...... كه هميشه براي كسي كه به هيچ عنوان قادر به كمك كردنش نيستم دعا كنم .
آموخته ام ...... كه مهم نيست كه زندگي تا چه حد از شما جدي بودن را انتظار دارد ،
‌همه ما احتياج به دوستي داريم كه لحظه اي با وي به دور از جدي بودن باشيم .

آموخته ام ...... كه زندگي مثل يك دستمال لوله اي است هر چه به انتهايش نزديكتر  مي شويم سريعتر حركت مي كند .
آموخته ام ...... كه پول شخصيت نمي خرد .
آموخته ام ...... كه تنها اتفاقات كوچك روزانه است كه زندگي را تماشايي مي كند.
آموخته ام ...... كه چشم پوشي از حقايق آنها را تغيير نمي دهد .
آموخته ام ...... كه اين عشق است كه زخمها را شفا مي دهد نه زمان .
آموخته ام ...... كه وقتي با كسي روبرو مي شويم انتظار لبخندي از سوي ما را دارد .
آموخته ام ...... كه هيچ كس در نظر ما كامل نيست تا زماني كه عاشق بشويم.
آموخته ام ...... كه زندگي دشوار است اما من از او سخت ترم .
آموخته ام ...... كه فرصتها هيچگاه از بين نمي روند ،‌ بلكه شخص ديگري فرصت  از دست داده ما را تصاحب خواهد كرد.

آموخته ام ...... كه لبخند ارزانترين راهي است كه مي شود با آن نگاه را وسعت داد.
آموخته ام ...... كه نمي توانم احساسم را انتخاب كنم اما مي توانم نحوه بر خورد     با آنرا انتخاب كنم.

آموخته ام .... كه همه مي خواهند روي قله كوه زندگي كنند ، اما تمام شادي ها وپيشرفتها وقتي رخ مي دهد كه در حال بالا رفتن از كوه هستيد .
آموخته ام ...... بهترين موقعيت براي نصيحت در دو زمان است :وقتي كه از شما خواسته مي شود ،‌ و زماني كه درس زندگي دادن فرا مي رسد.
آموخته ام ...... كه گاهي تمام چيزهايي كه يك نفر مي خواهد فقط دستي است براي گرفتن دست اوست و قلبي است براي فهميدن وي

آموخته ام که زیباترین هدیه خداوند به تموم موجودات عشق است
آموخته ام زندگی زیباست و زنده اندیشان به زیبایی رسند
آموخته ام آموختن هدیه ای بسیار زیبا به ماست.

گره گشای

پیرمرد و کلید دار خوبی ها

 

پیر مرد تهی دست، زندگی را در نهایت فقر و تنگدستی می گذراند و با سختی برای زن و فرزندانش قوت و غذایی ناچیز فراهم می کرد. از قضا یک روز که به آسیاب رفته بود، دهقان مقداری گندم در دامن لباسش ریخت و پیرمرد گوشه های آن را به هم گره زد و در همان حالی که به خانه بر می گشت با پروردگار از مشکلات خود سخن می گفت و برای گشایش آنها فرج می طلبید و تکرار می کرد: ای گشاینده گره های ناگشوده عنایتی فرما و گره ای از گره های زندگی ما بگشای. پیر مرد در حالی که این دعا را با خود زمزمه می کرد و می رفت، یکباره یک گره از گره های دامنش گشوده شد و گندم ها به زمین ریخت او به شدت ناراحت شد و رو به خدا کرد و گفت:
 من تو را کی گفتم ای یار عزیز        کاین کره بگشای و گندم را بریز
 آن گره را چون نیارستی گشود        این گره بگشوندنت دیگر چه بود
 پیر مرد نشست تا گندم های به زمین ریخته را جمع کند ولی در کمال ناباوری دید دانه های گندم روی کیسه ای از طلا ریخته است. پس متوجه فضل و رحمت خداوندی شد و متواضعانه به سجده افتاد و از خدا طلب بخشش نمود. بنابراین دوستان من در مسئولیتی که دارید تا پایان تلاش کنید و هنگامی که برخی کارها، به رغم تلاش شما ثمره ای نداد، به خداوند توکل نمائید و برای گشایش کارها، از درگاهش طلب یاری نمایید که او پروردگاری مهربان است.



داستان گره گشای برگرفته شده از مثنویات پروین اعتصامی

تو مبین اندر درختی یا به چاه        تو مـرا بین که منم مفتاح راه
باخدا باشید
 
saberkhatiri.com

خدايا چرا من ؟

خدايا چرا من ؟

بعضي وقتها از خودمان مي پرسيم “مگه من چه گناهي كردم كه خدا چنين مشكلي و سر راه من قرار داده؟“
براي جواب اين سوال يك مثال جالب مي زنم:
 يك روز دختري كه از درس جبر نمره نياورده بود ناراحت از همه جا رفت طرف خونشون‏‏٬ وارد خونه كه شد مادرش و ديد كه داره كيك مي پزه به او گفت“ مامان همش براي من اتفاقاي بد مي‌افته!
 مادر از او پرسيد كه“ تو كيك دوست داري؟“ دختر جواب داد البته من عاشق دست پخت شما هستم!“ مادر مقداري روغن مخصوص شيريني به او داد٬ دخترك گفت“ اه حالم و به هم مي زنه“ مادر تخم مرغ خام به او پيشنهاد كرد٬ دخترك گفت:“ا ز بوش متنفرم“ اين بار مادر از او پرسيد“ با كمي آرد چطوري؟“ و دختر پاسخ داد   كه از همه ي اونها بدش مياد.مادر با چهراه اي مهربان و متين رو به دخترش كرد و گفت: بله شايد همه اينها به تنهايي به نظرت بد بيايند  ولي وقتي هنگامي كه آنها را به شيوه و اندازه مناسب مخلوط مي كني يك كيك  خيلي خوشمزه  خواهي داشت.خداوند نيز اين چنين عمل مي كند٬ ما خيلي وقتها از پيشامدهاي ناگوار پروردگارمان شكايت مي  كنيم در  حالي كه او فقط مي داند كه اين موقعيت ها براي آمادگي در مراحل بعدي زندگي لازم است و منتهي به خير مي شود .
بايد به خدا توكل كرد و اطمينان داشت كه همه ي اين موقعيتهاي به ظاهر ناخوشايند معجزه مي آفريند.

مطمئن باش كه خدا تو را عاشقانه دوست دارد چون در هر بهار برايت گل مي فرستد و هر روز صبح آفتاب         را به تو هديه مي كند.پروردگار هستي با اينكه مي تواند درهر جايي از دنيا باشد قلب تو را انتخاب كرده است و تنها اوست كه هر وقت بخواهي چيزي بگويي به تو گوش مي دهد و تو فقط بايد صبور باشي و اين مراحل را به خوبي طي كني.

          آن هنگام كه فرياد  زدم “خدايا تو كجايي؟

        ندايي آرام به گوشم رسيد و گفت:“ من اينجايم تو كجايي؟نقل ازhttp://3rvat4u.blogfa.com/

 

امروزت را دریاب

امروز، امروز است

امروز صبح اگر از خواب بیدار شدی و دیدی ستاره ها در آسمان نمی تابند
ناراحت نشو
حتما دارن با تو قایم باشک بازی میکنن
پس با آنها بازی کن

امروز هرچقدر بخندی و هرچقدر عاشق باشی از محبت دنیا کم نمیشه
پس بخند و عاشق باش

امروز هرچقدر دلها را شاد کنی کسی به تو خورده نمیگیرد
پس شادی بخش باش

امروز هرچقدر نفس بکشی جهان با مشکل کمبود اکسیژن رو به رو نمی شه
پس از اعماق وجودت نفس بکش

امروز هرچقدر آرزو کنی چشمه آرزوهات خشک نمی شه
پس آرزو کن

امروز هرچقدر خدا را صدا کنی خدا خسته نمی شه
پس صدایش کن

او منتظر توست
او منتظر آرزوهایت
خنده هایت
گریه هایت
ستاره شمردن هایت و عاشق بودن هایت است

امروزت را دریاب
امروز جاودانه است
و
امروز زیباترین روز دنیاست!
چون امروز روزی است که آینده ات را آنطور خواهی ساخت که تا امروز فقط تصورش می کردی


خانه  خدا

لاله آرام گرفت

لاله
لاله ی بود٬ لاله باد٬ لاله ناب
فرو٬ ریشه به آب

تاب گرمايش خورشيد نداشت

نفسش گم ميشد

باد مي‌خواست

نه آن باد صبا

كه نسيمي باشد

بدمد از سر صبح

تا نهايت،

بي نهايت زيبا

باد آمد به سخن

منم آن باد لطيف

منم آن بوي نسيم

منم آن چلچله وقت، براي خواندن

منم آن يار دل تو،‌ مهيار

كه سخن دارد از درد،

بسيار

چون بديد آن دم عيسای مسيح

لاله آمد به ستوه

و فغان كرد به كوه

سخن از عشق بگفت

سخن از رنج جدايي، از باد

سخن از محو شدن

از نهايت، از خاك

چون شنيد

آن روح لطيف، آن پاك

گفت به نعره، فرياد

منم آن عشق، نه سنگ

منم آن حد نهايت، بي‌رنگ

منم آن روح مقاوم، منم آن روح حيات

لاله آرام گرفت

كرد گريه، كرد تكيه بر آن سرو سپيد

داشت آرام، داشت

و بوسيد نسيم

و بوئيد نسيم

لاله را، آن تن زيباي قشنگ

لاله آرام گرفت ٬ گشت آرام بر آن ساحل٬ لاله

Wild Flowers In Olive Grove - , West Bank

امید بی پایان

چند ماه دیگر مسابقات پار المپیک لندن یک مهمان خاص و مشهور دارد که با‌ گذشتن از مشکلاتی که زندگی خیلی‌ها را می‌تواند به یک کابوس تبدیل کند رؤیای خودش را محقق کرده است.
 مهر: کویان هونجیان که با انتشار عکس‌هایش رسانه‌ها به او لقب «دختر بسکتبالی» را داده‌اند پس از سال‌ها تمرین، از محروم‌ترین منطقه چین بالاخره می‌تواند تا چند ماه دیگر در رقابت‌های سخت پارالمپیک لندن توانایی خود را در رشته شنا نشان دهد.

او اکنون ۱۶سال دارد و این روز‌ها مشغول انجام آخرین مراحل تمرین‌های سخت خود زیر نظر مربیانش در مرکز کانمینگ در استان یونان است تا بتواند پس از سال‌ها سختی طعم خوش رسیدن به رؤیای خود و برنده شدن را بچشد؛ هر چند همه کسانی که عکس‌های او را از سه سالگی تاکنون مرور می‌کنند همین حالا او را یک برنده واقعی در رقابت زندگی می‌دانند.


ادامه نوشته

بزرگترین دونده

سال‌ها پیش دختری در یک کلبه محقّر دور از شهر و در یک خانواده فقیر به دنیا آمد. زایمان زودتر از زمان مقرر انجام شد و او نوزاد زودرس، ضعیف و شکننده‌ای بود. همه شک داشتند که زنده بماند. وقتی 4ساله شد بیماری ذات الریه و مخملک را با هم گرفت. ترکیب خطرناکی که پای چپ او را از کار انداخت و فلج کرد. اما او خوش شانس بود. چون مادری داشت که او را تشویق و دلگرم می‌کرد. مادرش به او گفت:

«علی رغم مشکلی که در پایت داری با زندگیت هرکاری که بخواهی می‌توانی بکنی، تنها چیزی که احتیاج داری ایمان، مداومت در کار، جرات و یک روح سرسخت و مقاوم است». The runner - , Oslo

بدین ترتیب در9سالگی دخترکوچولو بستهای آهنی پایش را کنارگذاشت و برخلاف آنچه دکترها می‌گفتند که هیچ گاه نمی‌تواند به طور طبیعی راه برود، راه رفت و4سال طول کشید تا قدم‌های منظم و بلندی را برداشت و این یک معجزه بود. او یک آرزوی باورنکردنی داشت، آرزوداشت، بزرگترین دونده زن جهان شود، اما با پاهایی مثل پاهای او این آرزو چه معنایی می‌توانست داشته باشد؟

در13سالگی در یک مسابقه دو شرکت کرد و نفر آخرشد. در تمام مسابقات دبیرستان شرکت کرد و در همه آنها آخرین نفربود. همه به او اصرارمی کردندکه این کار را کنار بگذارد. اما روزی فرا رسیدکه او قهرمان مسابقه شد. از آن به بعد«ویلما» در هر مسابقه‌ای شرکت کرد و برنده شد.

درسال 1960او به بازی‌های المپیک راه یافت وآنجا در برابر اولین دونده زن دنیا که دختر آلمانی بود، قرارگرفت. تابه حال کسی نتوانسته بود اوراشکست دهد.اماویلما پیروزشد ودردو 100متر و200 متر و دو امدادی 400متر، 3مدال المپیک گرفت. او آن روز اولین زنی بودکه توانست در یک دوره المپیک 3مدال طلاکسب کند، درحالیکه گفته بودند او هیچ وقت نمی‌تواند دوباره راه برود.تقدیم به دوست

تسلیم نشو

روزی از «وینستون چرچیل»، نخست وزیر انگلستان، دعوت کردند تا در مراسم فارغ التحصیلی جمعی از دانشجویان دانشگاه آکسفورد شرکت کرده و سخنرانی کند. وقتی نوبت چرچیل شد، بلافاصله پشت تریبون قرار گرفت هر دو طرف میز را با دستانش گرفت. لحظه‌ای سکوت کرد و نگاهی به شرکت کنندگان حاضر در مراسم انداخت. بیشتر از 30 ثانیه به آن‌ها خیره شد و سپس گفت: «هرگز، هرگز، هرگز تسلیم نشوید!» آنگاه دوباره سکوت کرد و با تاکید فراوان حرفش را تکرار کرد: «هرگز، هرگز، هرگز تسلیم نشوید!» او چند ثانیه دیگر به شرکت کنندگان خیره شد و سپس سر جای خود نشست.

 «یک راند دیگر، مبارزه کن. وقتی پاهایت چنان خسته اند که به زور راه می‌روی یک راند دیگر مبارزه کن، وقتی بازوهایت چنان خسته اند که قدرت گارد گرفتن نداری، یک راند دیگر مبارزه کن. وقتی که خون از دماغت جاری است و چشمانت سیاهی می‌رود و چنان خسته‌ای که آرزو می‌کنی حریف مشتی به چانه ات بزند و کار را تمام کند یک راند دیگر مبارزه کن  و به یاد داشته باش مردی که همواره یک راند دیگر مبارزه می‌کند، هرگز شکست نمی‌خورد.»    

تا زنده اي زندگي کن.

چگونه جوان بمانيم

چند راه ساده، که همه هم بستگي به انتخاب شخصي خود ما داره. و اين ابتداي کاره.  تا مرحله اي که فکر ميکنيم: اصلاً چگونه دوباره جوان شويم؟؟! اين بهترين قسمت کاره پر از شور و هيجان، تغيير و تحولات زيبا و برقراري ارتباط با خويشتن خويش. براي همگي درين راه و همهء راههاي زندگي که حقيقتاً ميتونه بجاي سردرگمي و اندوه سرشار از شادي و عشق باشه، آرزوي موفقيت دارم.

1- اعداد بدرد نخور را به دور بريز. اين شامل سن، وزن و قد ميشه. اجازه بده پزشکان براي اونها نگران باشند، براي همين به اونها پول ميدي ديگه.

2-  فقط با دوستان خوش اخلاق معاشرت کن، غرغروها و بداخلاقها نابودت ميکنند (ضمناً اگر جزو اون غرغروها يا بداخلاقها   هستي اين رو به خاطر بسپار).

 

3-  شروع به يادگرفتن کن. کامپيوتر، هنر، باغباني... هرچيزي که دوست داري،  هرکاري که اجازه نده مغزت بيکار بمونه. "مغز بيکار کارگاه شيطانه"، و نام شيطان اينه: آلزايمر!

4-  از چيزهاي کوچک و ساده لذت ببر.

5 -  به جاهاي نادرست و پر گناه نرو

برو به خريد، حتي مسافرت به يه شهر ويا يک کشور ديگه اما نه به جائي که پراز گناه و خطاست وهميشه يادخدا باش

6.  بيشتر مواقع طولاني بخند. آنقدر بخند که احتياج به نفس تازه داشته باشي. و اگر دوستي داري که تورو ميخندونه بيشتر وقت خودت را با او بگذرون.

7- اشک و غصه هم پيش مياد؛ يه کم گريه زاري کن، يه کم غصه بخور و تحمل کن و بعد حرکت کن.. تنها کسي که تمام عمر با تو خواهد بود، خودت هستي.

تا زنده اي زندگي کن.

8-   دور وبرت رو پر کن از هرچيزي که دوست داري، فاميل، هدايا و يادگاريها، موسيقي، گل و گياه، سرگرميها، هرچيزي که خودت دوستش داري.

خونه تو پناهگاه توست.

9- قدر سلامتي خودتو بدون: :

اگر خوبه، نگهش دار و مواظب باش،

اگر استوار نيست، بهترش کن،

اگر هم بدتر ازاوني است که خودت بتوني کاري بکني، خوب کمک بگير.

10 - در هر موقعيتي عشق خودت رو به کساني که دوستشون داري بيان کن و بگو.

سه پند

روزي لقمان به پسرش گفت امروز به تو سه پند مي دهم که کامروا شوي:

اول اين که سعي کن در زندگي بهترين غذاي جهان را بخوري!
دوم اين که در بهترين بستر و رختخواب جهان بخوابي!
و سوم اين که در بهترين کاخها و خانه هاي جهان زندگي کني!!!

پسر لقمان گفت اي پدر ما يک خانواده بسيار فقير هستيم چطور من مي توانم اين  کارها را انجام دهم؟
لقمان جواب داد:
اگر کمي ديرتر و کمتر غذا بخوري هر غذايي که مي خوري طعم بهترين غذاي جهان را مي دهد.
اگر بيشتر کار کني و کمي ديرتر بخوابي در هر جا که خوابيده اي احساس مي کني بهترين خوابگاه جهان است
و اگر با مردم دوستي کني، در قلب آنها جاي مي گيري و آن وقت بهترين خانه هاي جهان مال توست

پرنده  های عاشق

http://img003.picture2life.net/14811867/32_web-large_medium.jpg

http://img003.picture2life.net/14811831/24_web-large_medium.jpg

http://img003.picture2life.net/14811821/21_web-large_medium.jpg

یادی از خانه خدا

The Ka’baII - Makkah, Makkah

the door of the Ka’ba - Makkah, Makkah

 Safa and Marwah - Makkah, Makkah

 

سفر زندگی،

هدف سفر زندگی،
یافتن حقیقت است.
در این سفر پختگی ها، درس ها و تجربه ها را باید از سر گذراند.
هر کس به اقتضای شعور خویش!
«سهراب» با نگاه سبزش می سراید:
زندگی بال و پری دارد،
با وسعت مرگ.
پرشی دارد،
به اندازه عشق.
زندگی چیزی نیست
- که لب طاقچه عادت -
از یاد من و تو برود.
زندگی حس غریبی است که یک مرغ مهاجر دارد.
زندگی سوت قطاری است،
که در خواب پلی می پیچد.
زندگی شستن یک بشقاب است!
«نانسی سیمس» با نگاهی نرم و نازک می خواند:
زندگی مسابقه نیست
زندگی یک سفر است
و تو آن مسافری باش
که در هر گامش
ترنم خوش لحظه ها جاری است.
با دم زدن در هوای گذشته
و نگرانی فرداهای نیامده
زندگی را مگذار که از لابلای انگشتانت فرو لغزد،
و آسان هدر رود.
رویاهایت را فرو مگذار
که بی آنان زندگانی را امیدی نیست
و بی امید، زندگانی را آهنگی نیست!
و «هوشنگ شفا» با واژگانی معترض می سراید:
زندگی یعنی، تکاپو
زندگی یعنی، هیاهو
زندگی یعنی، شب نو، روز نو، اندیشه ی نو.
زندگی یعنی، غم نو، حسرت نو، پیشه ی نو.
زندگی بایست سرشار از تکان و تازگی باشد.
زندگی بایست در پیچ و خم راهش ز الوان حوادث رنگ بپذیرد.
زندگی بایست یک دم، یک نفس حتی ز جنبش وا نماند،
گرچه این جنبش برای مقصدی بیهوده باشد.
زندگانی همچو آب است.
آب اگر راکد بماند چهره اش افسرده خواهد گشت
و بوی گند می گیرد.
در هلال آبگیرش غنچه ی لبخند می میرد
آهوان عشق از آب گل آلودش نمی نوشند
مرغکان شوق در آیینه ی تارش نمی جوشند
من سرودی تازه می خواهم،
افتخاری آسمانگیر و بلند آوازه می خواهم.
کرم خاکی نیستم من تا بمانم در مغاک خویشتن خاموش
نیستم شب کور کز خورشید روشن گر بدوزم چشم،
آفتابم من که یکجا، یک زمان ساکت نمی مانم.
من هوای تازه می خواهم!

اما «توماس هاکلی» زندگی را مجموعه ای از عادات دانسته و می گوید:
«زندگی شما از مجموعه عادات شما تشکیل یافته است. هر چه عادات شما بهتر و نیکوتر باشد، زندگی شما هم عالی تر و زیباتر خواهد بود. بکوشید به عاداتی معتاد شوید که مایلید بر زندگی شما حکمفرما باشد!»sharing the lake - Nakuru, Rift Valley 

کودک زیبا

[تصویر: t5535_13200983372.jpg]

دسته گل های زیبا

[تصویر: b604sr88zukxdbfq2bu.jpg]
[تصویر: aac7dzg45efws58hca9d.jpg]
[تصویر: 0ybr9x78ib7xotly5ou.jpg]
[تصویر: edobrmgwqlgqfp7sok18.jpg]

[تصویر: Relax_015.jpg]

بوی باران،

خوش‌ به‌حالِ غنچه‌های نیمه‌باز

بوی باران، بوی سبزه، بوی خاک،
شاخه‌های شسته، باران‌خورده پاک،
آسمانِ آبی و ابر سپید،
برگ‌های سبز بید،
عطر نرگس، رفص باد،
نغمۀ شوق پرستوهای شاد
خلوتِ گرم کبوترهای مست

نرم‌نرمک می‌‌رسد اینک بهار
خوش به‌حالِ روزگار

خوش به‌حالِ چشمه‌ها و دشت‌ها
خوش به‌حالِ دانه‌ها و سبزه‌ها
خوش به‌حالِ غنچه‌های نیمه‌باز
خوش به‌حالِ دختر میخک که می‌خندد به ناز

خوش به‌حالِ جام لبریز از شراب
خوش به‌حالِ آفتاب

ای دلِ من گرچه در این روزگار
جامۀ رنگین نمی‌پوشی به کام
بادۀ رنگین نمی‌بینی به‌ جام
نُقل و سبزه در میان سفره نیست
جامت از آن می که می‌باید تُهی‌ست
ای دریغ از تو اگر چون گُل نرقصی با نسیم
ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب
ای‌ دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار

گر نکوبی شیشۀ غم را به سنگ
هفت‌رنگش می‌شود هفتاد رنگ
:   فریدون مشیری
[تصویر: l271mvnwe2gwlfpz1kjp.gif]

راه های مقابله با استرس

چکیده کتاب «راه های مقابله با استرس»

آیا می دانید چه چیزهایی باعث بروز استرس می شود؟ هر چیزی که باعث شود شما مضطرب، عصبانی، ناامید یا غمگین شوید، باعث بروز استرس می شود.
ممکن است این وضع قبل از شروع امتحان در مدرسه یا دانشگاه، آزمون رانندگی، انتخاب یک خانه جدید، ازدواج، یک مسابقه ورزشی، دیدار با یک شخصیت مهم یا فشار کاری سنگین و دشوار باشد.
چیزی که باعث استرس در یک فرد می شود، ممکن است در فرد دیگری باعث لذت شود. البته وجود مقداری استرس در زندگی همه ما خوب است اما استرس زیاد باعث لطمه زدن به سلامت ما می شود. با خوش بینی می توانیم بر استرس هایی که در زندگی مان پدید می آیند، غلبه کنیم.
http://www.nimkiloo.comنقل از/

 

ادامه نوشته

شاد بودن

چرا اکثر مردم در پاسخ به این سؤال که «آیا زندگی ات را دوست داری؟» می‌گویند: «منظورتان چیست؟» چرا اکثر مردم به این سؤال با تأخیر جواب می‌دهند و چرا بلافاصله نمی‌گویند: «بله». مگر غیر از آن است که علاقه به زندگی و لذت بردن از آن یک انتخاب است؟ پس می‌توانید با تلاشی هوشیارانه از هر روز و هر لحظه آن لذت ببرید. بخش اصلی این مسأله مربوط به شکرگزاری برای چیزهایی است که دارید. ممکن است به خاطر برخی چیزهای خاص در زندگیتان بسیار شکرگزار باشید، اما هرگز از آن لذت نبرید و برعکس، ممکن است خانه و ماشینی نداشته باشید و از زندگی لذت ببرید.

دوست داشتن زندگی و شاد بودن به ما کمک می‌کند تا بیشتر عمر کنیم.
بی شک افرادی که شاد هستند و مثبت فکر می‌کنند، بهره بیشتری از زندگی می‌برند. شادی نقشی کلیدی در سلامت طولانی مدت دارد. همچنین عامل اصلی کاهش استرس می‌باشد. افرادی که خوشبین‌تر و مثبت اندیش‌ تر هستند، کمتر دچار بیماری و افسردگی و مرگ زود هنگام می‌شوند. خوشحال بودن و مثبت‌ اندیشی تأثیر زیادی روی انتخاب‌های ما دارد. .

به زندگی باید عشق ورزید
منتظر نمانید تا رویاهایتان به واقعیت برسند و بعد شروع به لذت بردن از زندگی کنید. پیش از آنکه رویاها تحقق یابند، لذت بردن از زندگی را تجربه کنید. زندگی یعنی زمان؛ پس چرا باید با انرژیهای منفی آن را بر باد دهیم. آیا می‌دانید افرادی که امروز با هر آنچه که دارند، از زندگی لذت نمی‌برند، در آینده نیز با هر آنچه که به‌ دست بیاورند، باز هم از زندگی لذت نخواهند برد؟ زیرا هرگز یاد نگرفته‌اند چگونه باید زندگی کنند. آنها همیشه به دنبال چیز بهتری هستند و وقتی به آن می‌ رسند، دیری نمی‌پاید که دوباره شکوه و شکایت را شروع می‌کنند. پس از امروز زندگی را دوست بدارید. تصمیم بگیرید و برای اولین قدم شکرگزار باشید. فراموش نکنید هر چه منفی‌تر باشید، چیزهای منفی‌تری را جذب خواهید کرد.

برای جذب مثبت‌ها، باید خودتان هم مثبت باشید. تنها راه برای آنکه در شرایط منفی، مثبت باشی

Life and dead - Gaspe, Quebecد، این است که مثبت عمل کنید و زندگی خود را دوست بدارید. فقط یک‌ بار ذهن خود را پیرایش کنید. امروز، روز شروع است برای عشق ورزیدن به زندگی. به رغم تمام ناملایمات زندگی را دوست خواهیم داشت؛ چرا که:  به خاطر هر آنچه که داریم، زندگی را دوست داریم  به خاطر تمام یقین‌ها زندگی را دوست داریم   به خاطر تمام دوستان و نزدیکان‌مان زندگی را دوست داریم.
به خاطر یک سفر زیبا، به خاطر تمام خاطرات دلنشین و به یاد ماندنی، به خاطر کسانی که دوست‌شان داریم، به خاطر کسانی که فراموش‌شان کرده‌ایم، ولی برای زندگی ما خوشایند بودند، به خاطر کاری که انجام می‌دهیم، به خاطر لطیفه‌هایی که خواهیم شنید، به خاطر سفرهای خوبی که در پیش داریم، به خاطر زیباترین طلوع خورشید که تا به حال دیده‌ایم، به خاطر یک غروب به یادماندنی، به خاطر تمام هدایایی که تا به حال دریافت کرده‌ایم، به خاطر نعمت سلامتی که از آن بهره‌ مند هستیم، به خاطر تمام زیبایی‌هایی که در پیرامونمان است، به خاطر تمام پاسخ‌هایی که برای سؤالات خود شنیده‌ایم، به خاطر موفقیت‌ها، نصایح خوبی که آنها را در زندگی به کار گرفته‌ایم، به خاطر تمام چیزهای کوچک زندگی‌مان، به خاطر اهداف رویایی که داریم، به خاطر لبخندهایی که هر روز می‌بینیم، به خاطر لبخندهایی که هر روز می زنیم، به خاطر تمام صبح‌های پر انرژی و غروب‌های رمانتیک، به خاطر بوی باران، به خاطر برفی که به زودی خواهد بارید و ما آن را شاهد خواهیم بود، به خاطر تمام ایده‌های درخشانی که امروز در سر داریم، به خاطر تمام حرف‌های خوبی که هنوز به زبان نیاورده‌ایم، به خاطر تمام اشتباهات‌مان و فرصت‌هایی که برای جبران آنها در اختیار داریم، به خاطر کتاب‌هایی که هنوز نخوانده‌ایم، چیزهایی که هنوز ننوشته‌ایم و قصه‌هایی که هنوز نشنیده‌ایم، به خاطر خانواده‌ای که داریم، به خاطر قلبی که از عشق لبریز می‌شود، به خاطر تمام فرصت‌هایی که در انتظارمان هستند، به خاطر آزادی هایی که داریم، به خاطر تمام چیزهایی که خودمان خلق می‌کنیم، به خاطر زیبایی هر بهار، انرژی هر تابستان، احساسات هر پائیز و سرمای هر زمستان، به خاطر تمام زیبایی‌های درون‌مان که هنوز کشف نشده‌اند، زندگی را به خاطر تمام تک‌تک لحظاتش دوست بداریم.(تقدیم به دوست)

عکس های زیبای حیوانات

 

Painted Horse