عید سعید  فطر مبارک

‏​نو کنید جامه را 👔

پاک کنید خانه را 💒

گل بدهیدزوجه را💐

عیدسعید میرسد✨

هوش کنید مست را

آب زنید دست را💦

سجده کنیدهست را🙏

عیدسعید میرسد ✨

سیر کنید گشنه را 🍔

آب دهید تشنه را 💦

دور کنید غصه را 😞

عید سعید میرسد ✨

عفو کنید بنده را 🙏

ارج نهید زنده را 👸

یاد کنید رفته را 👼

عید سعید میرسد✨

🌷عید سعيد فطر پیشاپیش مبارکباد💐🌷🌷

وداع ماه رمضان

خوشبختی

اگر می خواهی خوشبخت باشی برای خوشبختی دیگران بكوش؛ زیرا آن شادی كه ما به دیگران می دهیم به خود ما بر می گردد. بتهوون

اميد

نا اميد هرگز برنده نمي‌شود و برنده، هرگز نااميد نمي‌شود.
پرمودا باترا

تغییر نگاه

تغییر نگاه به زندگی باید از ذهن شروع شود،
یادمان باشد

سنگها نه خرده حسابی باپاهای لنگ دارند
نه قرار و مداری با پاهای سالم!
پس باورهای اشتباه را کنار بگذاریم …
هر سقوطی
پایان کار نیست…
باران را ببین،
سقوط باران
قشنگترین "آغاز" است
هوای زندگیتان سرشار از لحظه های خوب باران …

.
.

امید

رابی 11سال داشت که مادرش (مادری بدون همسر)اورابرای گرفتن اولین درس پیانونزد من آورد.برای رابی توضیح دادم که ترجیح میدهم شاگردانم از سنین پایینتری آموزش پیانو را شروع کنند،اما رابی گفت که همیشه رویای مادرش بوده که او برایش پیانوبنوازد،پس اورا به شاگردی پذیرفتم.رابی درسهای پیانو را شروع کردواز همان ابتدا متوجه شدم که تلاشی بیهوده است!رابی هرچه بیشتر تلاش میکرد،حس شناخت لحن و آهنگی راکه برای پیشرفت لازم بود، کمترنشان میداد.امااوباپشتکار گامهای موسیقی را مرور میکرد و بعضی ازقطعات ابتدایی راکه تمام شاگردانم باید یاد بگیرند،دوره میکرد.درطول ماههااوسعی کرد،تلاش نمود، من گوش کردم وقوزکردم و خودم را پس کشیدم وبازهم سعی کردم اوراتشویق کنم.در انتهای هر درس هفتگی،او همواره میگفت:"مادرم روزی خواهدشنیدکه من پیانومیزنم" اماامیدی نمیرفت.اواصلا توانایی فطری لازم برای موسیقی را نداشت.مادرش را از دور میدیدم و در همین حد میشناختم؛میدیدم که با ماشین قدیمی اش،اورادم خانه من پیاده میکندوسپس می آیدواو را میبرد.همیشه دست تکان میدادولبخندی میزد،اماهرگز داخل نمی آمد.یک روز رابی نیامدواز آن پس دیگر اورا ندیدم.خواستم به او زنگی بزنم،امااین فرض را پذیرفتم که به علت نداشتن توانایی لازم،تصمیم گرفته دیگر ادامه ندهد.البته خوشحال هم بودم که دیگر نمی آید،زیراوجوداو تبلیغی منفی برای تدریس من بود!چندهفته گذشت...آگهی درباره"تک نوازی"به منزل همه شاگردان فرستادم.بسیارتعجب کردم که رابی(که اعلان را دریافت کرده بود)به من زنگ زدو پرسید:"من هم میتوانم در این تک نوازی شرکت کنم؟"و من هم توضیح دادم که "تک نوازی مربوط به شاگردان فعلی است و چون تو تعلیم پیانوراترک کردی ودر کلاسها شرکت نکردی،عملا واجد شرایط نیستی."اوگفت:"مادرم مریض بودونمیتوانست مرابه کلاس پیانوبیاورد،امامن هنوز تمرین میکنم،خانم آنور لطفا اجازه بدین؛من بایددراین تک نوازی شرکت کنم!" اوخیلی اصرارداشت.نمیدانم چرا به او اجازه دادم در این تک نوازی شرکت کند.شاید اصراراوبودیا ندایی در درون من بود که میگفت اشکالی ندارد و مشکلی پیش نخواهد آمد....تالارمدرسه پرازوالدین، دوستان و مسئولین بود.برنامه رابی را آخر ازهمه قرار دادم، یعنی درست قبل از آنکه خودم برخیزم واز شاگردان تشکرکنم وقطعه نهایی رو بنوازم.دراین اندیشه بودم که هر خرابکاری که رابی بکند،چون آخرین برنامه است،کل برنامه را خراب نخواهد کردومن با اجرای برنامه نهایی،آن را جبران خواهم کرد.برنامه های تک نوازی همه به خوبی اجرا شدوهیچ مشکلی پیش نیامد.رابی به صحنه آمد.لباسهایش چروک و موهایش ژولیده بود؛ گویی به عمدآن را بهم ریخته بودند.باخودگفتم:"چرامادرش برای این شب مخصوص،لباس تمیزودرست و حسابی تن او نکرده یا لااقل موهایش را شانه نزده است؟"رابی صندلی پیانوراعقب کشید،نشست و شروع به نواختن کرد.وقتی اعلام کردکه"کنسرتوی21موتزارت در کوماژور"راانتخاب کرده،سخت حیرت کردم!ابدا آمادگی نداشتم آنچه راانگشتان او به آرامی روی کلیدهای پیانو مینواخت،بشنوم.انگشتانش به چابکی روی پرده های پیانو میرقصید.از ملایم به سوی بسیاررساوقوی،حرکت کرد،از آلگروبه سبک استادانه پیش میرفت.آکوردهای تعلیقی، آنچنان که موتزارت میطلبد،در نهایت شکوه اجرا میشد!هرگز نشنیده بودم که آهنگ موتزارت را کودکی به این زیبایی بنوازد. بعد از شش ونیم دقیقه،او اوج گیری نهایی را به انتها رساند. تمام حاضرین در سالن از جایشان بلند شدندوبه شدت با کف زدنهای ممتدخود،اورا تشویق کردند.سخت متاثروبا چشمی اشک ریزان به صحنه رفتم ودر کمال مسرت اورا در آغوش گرفتم وگفتم:"هرگز نشنیده بودم که به این زیبایی بنوازی،رابی!چطور این کار را کردی؟"صدایش از میکروفن پخش شدکه میگفت:"میدانید خانم آنور،یادتان می آید که میگفتم مادرم مریض است؟ خوب،متاسفانه،او دیروز درگذشت،اوکرمادرزادبودو اصلانمیتوانست بشنود.من فکر میکنم،امشب اولین باریست که او میتوانست بشنودکه من پیانومینوازم،میخواستم برنامه ای استثنایی برای او اجرا کنم." چشمی نبودکه اشکش روان نباشد.مسئولین خدمات اجتماعی آمدندتارابی رابه مرکز مراقبت از کودکان بی سرپرست ببرند،دیدم که حتی چشمان آنها هم سرخ بود.با خود اندیشیدم که با پذیرفتن رابی به شاگردی،چقدر زندگیم پربارتر شده است. خیر،هرگز نابغه نبوده ام، اما آن شب شدم. واما رابی...او معلم بود ومن شاگرد؛زیرا او بود که " معنای استقامت،پشتکار،عشق، و باور داشتن خویشتن وشاید حتی فرصت دادن به کسی وندانستن علتش" را به من یاد داد.. 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸 همیشه میگویم، هرگاه ندای درونی ات عمیق تر، روشن تر وبلندتراز نظردیگران شد، آن وقت استاد زندگیت شده ای... دکتر جان دمارتینی

امید

رابی 11سال داشت که مادرش (مادری بدون همسر)اورابرای گرفتن اولین درس پیانونزد من آورد.برای رابی توضیح دادم که ترجیح میدهم شاگردانم از سنین پایینتری آموزش پیانو را شروع کنند،اما رابی گفت که همیشه رویای مادرش بوده که او برایش پیانوبنوازد،پس اورا به شاگردی پذیرفتم.رابی درسهای پیانو را شروع کردواز همان ابتدا متوجه شدم که تلاشی بیهوده است!رابی هرچه بیشتر تلاش میکرد،حس شناخت لحن و آهنگی راکه برای پیشرفت لازم بود، کمترنشان میداد.امااوباپشتکار گامهای موسیقی را مرور میکرد و بعضی ازقطعات ابتدایی راکه تمام شاگردانم باید یاد بگیرند،دوره میکرد.درطول ماههااوسعی کرد،تلاش نمود، من گوش کردم وقوزکردم و خودم را پس کشیدم وبازهم سعی کردم اوراتشویق کنم.در انتهای هر درس هفتگی،او همواره میگفت:"مادرم روزی خواهدشنیدکه من پیانومیزنم" اماامیدی نمیرفت.اواصلا توانایی فطری لازم برای موسیقی را نداشت.مادرش را از دور میدیدم و در همین حد میشناختم؛میدیدم که با ماشین قدیمی اش،اورادم خانه من پیاده میکندوسپس می آیدواو را میبرد.همیشه دست تکان میدادولبخندی میزد،اماهرگز داخل نمی آمد.یک روز رابی نیامدواز آن پس دیگر اورا ندیدم.خواستم به او زنگی بزنم،امااین فرض را پذیرفتم که به علت نداشتن توانایی لازم،تصمیم گرفته دیگر ادامه ندهد.البته خوشحال هم بودم که دیگر نمی آید،زیراوجوداو تبلیغی منفی برای تدریس من بود!چندهفته گذشت...آگهی درباره"تک نوازی"به منزل همه شاگردان فرستادم.بسیارتعجب کردم که رابی(که اعلان را دریافت کرده بود)به من زنگ زدو پرسید:"من هم میتوانم در این تک نوازی شرکت کنم؟"و من هم توضیح دادم که "تک نوازی مربوط به شاگردان فعلی است و چون تو تعلیم پیانوراترک کردی ودر کلاسها شرکت نکردی،عملا واجد شرایط نیستی."اوگفت:"مادرم مریض بودونمیتوانست مرابه کلاس پیانوبیاورد،امامن هنوز تمرین میکنم،خانم آنور لطفا اجازه بدین؛من بایددراین تک نوازی شرکت کنم!" اوخیلی اصرارداشت.نمیدانم چرا به او اجازه دادم در این تک نوازی شرکت کند.شاید اصراراوبودیا ندایی در درون من بود که میگفت اشکالی ندارد و مشکلی پیش نخواهد آمد....تالارمدرسه پرازوالدین، دوستان و مسئولین بود.برنامه رابی را آخر ازهمه قرار دادم، یعنی درست قبل از آنکه خودم برخیزم واز شاگردان تشکرکنم وقطعه نهایی رو بنوازم.دراین اندیشه بودم که هر خرابکاری که رابی بکند،چون آخرین برنامه است،کل برنامه را خراب نخواهد کردومن با اجرای برنامه نهایی،آن را جبران خواهم کرد.برنامه های تک نوازی همه به خوبی اجرا شدوهیچ مشکلی پیش نیامد.رابی به صحنه آمد.لباسهایش چروک و موهایش ژولیده بود؛ گویی به عمدآن را بهم ریخته بودند.باخودگفتم:"چرامادرش برای این شب مخصوص،لباس تمیزودرست و حسابی تن او نکرده یا لااقل موهایش را شانه نزده است؟"رابی صندلی پیانوراعقب کشید،نشست و شروع به نواختن کرد.وقتی اعلام کردکه"کنسرتوی21موتزارت در کوماژور"راانتخاب کرده،سخت حیرت کردم!ابدا آمادگی نداشتم آنچه راانگشتان او به آرامی روی کلیدهای پیانو مینواخت،بشنوم.انگشتانش به چابکی روی پرده های پیانو میرقصید.از ملایم به سوی بسیاررساوقوی،حرکت کرد،از آلگروبه سبک استادانه پیش میرفت.آکوردهای تعلیقی، آنچنان که موتزارت میطلبد،در نهایت شکوه اجرا میشد!هرگز نشنیده بودم که آهنگ موتزارت را کودکی به این زیبایی بنوازد. بعد از شش ونیم دقیقه،او اوج گیری نهایی را به انتها رساند. تمام حاضرین در سالن از جایشان بلند شدندوبه شدت با کف زدنهای ممتدخود،اورا تشویق کردند.سخت متاثروبا چشمی اشک ریزان به صحنه رفتم ودر کمال مسرت اورا در آغوش گرفتم وگفتم:"هرگز نشنیده بودم که به این زیبایی بنوازی،رابی!چطور این کار را کردی؟"صدایش از میکروفن پخش شدکه میگفت:"میدانید خانم آنور،یادتان می آید که میگفتم مادرم مریض است؟ خوب،متاسفانه،او دیروز درگذشت،اوکرمادرزادبودو اصلانمیتوانست بشنود.من فکر میکنم،امشب اولین باریست که او میتوانست بشنودکه من پیانومینوازم،میخواستم برنامه ای استثنایی برای او اجرا کنم." چشمی نبودکه اشکش روان نباشد.مسئولین خدمات اجتماعی آمدندتارابی رابه مرکز مراقبت از کودکان بی سرپرست ببرند،دیدم که حتی چشمان آنها هم سرخ بود.با خود اندیشیدم که با پذیرفتن رابی به شاگردی،چقدر زندگیم پربارتر شده است. خیر،هرگز نابغه نبوده ام، اما آن شب شدم. واما رابی...او معلم بود ومن شاگرد؛زیرا او بود که " معنای استقامت،پشتکار،عشق، و باور داشتن خویشتن وشاید حتی فرصت دادن به کسی وندانستن علتش" را به من یاد داد.. 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸 همیشه میگویم، هرگاه ندای درونی ات عمیق تر، روشن تر وبلندتراز نظردیگران شد، آن وقت استاد زندگیت شده ای... دکتر جان دمارتینی

فضيلت شب قدر :

فضيلت شب قدر : يكي از الطاف و موهبت‌هاي ويژه خداوند در ماه رمضان شب قدر است. شب قدر اوج معنويت و عبادت ماه مبارك رمضان است. شبي كه قرآن؛ كلام خداوند در آن نازل شده است و مقدرات زندگي بشر تا شب قدر آينده در آن تعيين مي‌شود. شب قدر شب تجلي ميعاد انسان با خداوند و از خود جدا شدن و غرق در درياي رحمت و محبت و مهرباني خدا شدن است. حضرت علي (ع) و شب قدر: امام صادق (ع) - به نقل از پدر خويش - گويد: هنگامي، علي (ع) ، سوره انا انزلناه را مي خواند، و فرزندانش، حسن(ع) و حسين(ع)، در نزد او بودند. حسين(ع) به پدرش عرض کرد: اي پدر، وقتي تو اين سوره را مي خواني، شيريني و حلاوت ديگري از آن حس مي شود؟ علي(ع) فرمود: اي فرزند پيامبر و اي فرزند من! من از اين سوره چيزي مي دانم که تو (اکنون) نمي داني. چون اين سوره فرود آمد، جد تو پيامبر(ع) مرا خواست. وقتي نزد او رفتم، سوره را خواند، آنگاه دست خويش را به روي شانه راست من نهاد و فرمود: اي برادر و وصي من، و اي ولي امت من پس از من، و اي جنگنده بي امان با دشمنان من : اين سوره، پس از من، از آن تو است، و پس از تو، از آن دو فرزند تو است. جبرئيل - که در ميان فرشتگان او برادر من است - حوادث يک سال امت مرا در شب قدر به من خبر مي دهد. پس از من اين اخبار را به تو خواهد داد و اين سوره، در قلب تو، و در قلب اوصياي تو، همواره، نوري تابناک خواهد افشاند، تا به هنگام طلوع سپيده دمان ظهور قائم. ( البرهان، ج 4، ص 487 ) از زيباترين مناجاتهايي که در شبهاي قدر سفارش شده است ، مناجات حضرت اميرالمومنين(ع) مي باشد. مناجات حضرت علي(ع) : خدايا : از تو امان خواهم در آن روزى كه سود ندهد كسى را نه مال و نه فرزندان مگر آن كس كه دلى پاك به نزد خدا آورد و از تو امان خواهم در آن روزى كه بگزد شخص ستمكار هر دو دست خود را و گويد اى كاش گرفته بودم با پيامبر راهى و از تو امان خواهم در روزى كه شناخته شوند جنايتكاران به سيما و رخساره شان و بگيرندشان به پيشانيها و قدمها و از تو امان خواهم در آن روزى كه كيفر نبيند پدرى بجاى فرزندش و نه فرزندى كيفر شود بجاى پدرش براستى وعده خدا حق است و از تو امان خواهم در آن روزى كه سود ندهد ستمكاران را عذرخواهيشان و بر ايشان است لعنت و ايشان را است بدى آن سراى و از تو امان خواهم در روزى كه مالك نيست كسى براى كسى ديگر چيزى را و كار در آن روز بدست خدا است.