ای مردم: روزهای زندگی انسان به مانند طنابی کشیده شده است که وی نمیداند چه هنگام قطع خواهد شد و دو سوی این طناب، گذشته و آینده است و وسط آن، زمان حال قرار دارد. چه بسا ممکن است انسان به گذشتهاش نگاه کند و بر آن حسرت خورد و دچار غم و اندوه شده و به سستی و ناتوانی روی آورد، و یا شاید به آینده نظر بیندازد و پیش از رسیدن آن آرزوی دانستن آن را داشته باشد اما واقعیت آن است که وی جز زمان حال را که در آن زندگی میکند چیز دیگری ندارد؛ زیرا گذشتهای که رفته است نه لذت آن را احساس خواهد کرد و نه سختیهای آن را، و آینده نیز غیبی است که رخ نداده است و در این صورت، انسان چیزی ندارد جز همین ساعتی که در آن زندگی میکند و نه خواهد توانست که گذشته را بر گرداند و نه رسیدن آینده را سرعت بخشد.

انسان تا هنگامی که روح در بدن دارد بر اساس تقدیری که نوشته شده است زندگی میکند... آن زندگی که خالی از مصیبتها نیست و کم اتفاق میافتد که خالی از حوادث عجیب و غریب باشد. همچنانکه همیشه نسیم خوش آرامش در زندگی انسان نمیوزد، زیرا تلخ کنندهها بسیارند و بر هم زنندههای آرامش نیز کم نیستند و نمیتوان برای همیشه با آن انس گرفت. همهی این خطرها و حوادث باعث به وجود آمدن احساسی ناخوشایند و نگران کننده در قلب انسانها میشود... احساسی که مردان و زنان را نگران و ترسان میکند. این احساس چیزی نیست جز غم و اندوه.

غم و اندوه آن احساسی است که بر انسان مستولی شده و باعث به وجود آمدن نگرانی و نا آرامی و ناامیدی در درون وی میشود تا آنکه جایی برای انس و آرامش و خوش بینی در درون وی باقی نماند. وی پس از آن نه خواب راحتی خواهد داشت و نه از غذا و نوشیدنی لذت خواهد برد. این احساس غم و نگرانی است که با بودن آن، انسان احساس میکند روز به شب نخواهد رسید و در پی شب روزی نخواهد بود. این احساس است که دقیقهها را به سان ساعتهایی طولانی میگرداند و چه طولانی است شب برای آنکه خواب به چشمانش نمیآید!

اندوه، تن نحیف را نحیفتر کرده و گرد پیری را بر پیشانی جوان قرار میدهد... اندوه، ذهن و هوش و حواس انسان را مشوش گردانده و فکر او را پراکنده میکند... دنیا را برای انسان تنگ میکند حتی اگر در قصری بزرگ زندگی کند... سینهاش را چنان تنگ میکند که گویی به آسمان صعود میکند و او را به بیماری یا هلاکت میکشاند...

کدام یک از ما زندگی بدون اندوه را تجربه کرده است یا گرد و غبار اندوه به او نرسیده است مگر آن که خدا بخواهد؛ صاحب منصب در ترس از دست دادن آن است و برای آن هر لحظه را در اندوه میگذارند، و پدر و مادر نیز برای حال و آیندهی فرزندانشان اندوه فراوانی دارند... گاه برای لباس این فرزند غم میخورند و گاه برای ازدواج آن و یا برای پیدا کردن کار برای فرزند دیگر و تربیت آن یکی.

کسی که گمان میکند غم و اندوه تنها مخصوص بیچارگان و مستمندان است سخت در اشتباه است زیرا ما بسیاری از بزرگان و ثروتمندان را میبینیم که دچار اندوه و اضطراب هستند هم چنانکه بسیاری از فقرا و بی چیزها را مشاهده میکنیم که در رضایت و آرامش به سر میبرند...

اگر برخی از فقرا برای خالی بودن شکم بر اثر فقر دچار اندوه میشوند از سوی دیگر ثروتمندانی را میبینیم که در اثر رفاه بیش از حد از زور پرخوری دچار درد و اندوه میشوند... همهی اینها در مورد کودک و جوان و مرد و زن و سالم و بیمار و ثروتمند و فقیر صدق میکند.

در واقع بسیاری از مردم از ناخوشی ها و نا آرامیهایی که با آن روبرو میشوند و همچنین سیاهیهایی که آنها را غافلگیر میسازد به تنگ میآیند... با اینکه سختیها و دردها، خاکی است حاصل خیز که دانههای نیرو و نشاط به خوبی در آن بارور میگردد، و موهبت بزرگان بارور نگردیده مگر در میان انبوهی از سختیها و تلاش پی در پی...

اگر انسان کمی به خود بیاید حتما احساس خود در برابر حوادث را متهم خواهد کرد... زیرا کسی چه میداند؟ چه بسا زیانهایی که باعث سود شدند و بسا بدنهایی که با بیماری به شفا رسیدهاند و چه سختیهایی که در درون خود باعث ایجاد فرصت شدهاند. چه بسیارند لبخندهای پس از سختی و چه بسیارند شادیهای پس از غمها.

حوادث و سختیها ـ چه به راست بروی و چه به چپ ـ به تو نخواهند رسید مگر آنچه که برای تو نوشته شده است و از تو دور نخواهند شد مگر آنچه که قرار شده به تو نرسد؛ پس غصه برای چیست؟

بسا خوشایندها که در ناخوشایندها پنهانند و بسا خیری که در شر نهان است:

{.. وَعَسَى أَن تَكْرَهُواْ شَيْئاً وَهُوَ خَيْرٌ لَّكُمْ وَعَسَى أَن تُحِبُّواْ شَيْئاً وَهُوَ شَرٌّ لَّكُمْ وَاللّهُ يَعْلَمُ وَأَنتُمْ لاَ تَعْلَمُونَ } [بقره: 216]

(... بسا چيزى را خوش نمی‌داريد و آن براى شما خوب است و بسا چيزى را دوست می‌داريد و آن براى شما بد است و الله می‌داند و شما نمی‌دانيد)

ترجمهٔ خطبه‌ای است که در روز جمعه 23 جمادی اول 1431 برابر با 17 اردیبهشت 1389 توسط امام‌جمعهٔ مسجدالحرام در مکه ایراد شده است